0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM

رؤياي صادق

داشتم فوتبال بازي مي‌كردم كه مرتضي صدايم كرد و گفت: «ديشب خواب ديدم، در عمليات بزرگي شركت كردم و حجم آتش دشمن شديد است. در حين پيشروي بانويي سياه‌پوش را ديدم. وقتي چشمم به آن زن افتاد با تعجب از رزمنده‌ي كنارم پرسيدم: «‌اين خانم كيست؟» پاسخ داد: «مادر بچه‌ها.» گفتم: « باشه، اين‌جا چه كار مي‌كنه؟»
رزمنده با اطمينان گفت: «اگر اين خانم نباشد ما توي جنگ شكست مي‌خوريم». در همان لحظه هواپيماهاي دشمن بالاي سرمان ظاهر شدند. من خيلي ترسيدم. خانم به هر هواپيمايي كه نگاه مي‌كرد هواپيما سقوط مي‌كرد.
وقتي به خاكريز رسيديم ما مشغول كندن سنگر شديم كه خانم از كنار من رد شد. يك‌باره از خواب پريدم. 2 ساعت مانده به اذان صبح بود. همان لحظه به مسجد رفتم و خواب را براي حاج آقا تعريف كردم. گفت: «حضرت فاطمه (س) را در خواب ديدي به ياري حق هواپيماهاي زيادي سرنگون خواهند شد....»
با شنيدن اين رؤياي صادقه يقين پيدا كردم شهيد خواهم شد. به او گفتم: «مرتضي دعا كن من هم شهيد شوم،» اما او با خنده گفت: «تو در اين عمليات شهيد نمي‌شوي، تو بايد زنده بماني و اين خواب را براي خانواده‌ام تعريف كني».
چند روز بعد عمليات با رمز يا زهرا (س) آغاز شد.
و مرتضي به آرزويش دست يافت و درست شبيه حضرت زهرا (س) به شهادت رسيد. بازوي شكسته، پهلوي له شده، تركشي در صورت همه به اين سعادت او غبطه خورديم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها