پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:29 PM
حاجي داره منو ميكشه!
وقتي در بندرعباس آموزش غواصي ميديديم، در يكي از ساختمانهاي نيروي هوايي ارتش مستقر شديم. تقريباً 170 نفر بوديم. ساختمان تعدادي سرويس بهداشتي داشت. چون 170 نفر از سرويسها استفاده ميكردند، خيلي زود كثيف ميشد. صبح كه براي نماز بيدار ميشديم، سرويسها تميز بود و از تميزي برق ميزد. هيچ كس نميدانست سرويسها را چه كسي نظافت ميكند. اواسط دوره، قباد شمسالديني پيرمرد 67 سالهاي كه در آن سن و سال همراه ما شنا ياد گرفته بود، نزد من آمد و با چشماني گريان گفت: حاج احمد دارد مرا ميكشد. با تعجب پرسيدم: چرا؟ همانطوركه اشك ميريخت گفت: هميشه ميخواستم بدانم چه كسي دستشوييها را ميشويد. يك شب بيدار ماندم. كشيك كشيدم. وقتي صداي آب از دستشويي شنيدم آهسته به آن طرف رفت رفتم. چشمم به حاج احمد افتاد كه جارو و شلنگ در دست دستشوييها را ميشست. سعي كردم جارو و شلنگ را از دستش بگيرم، ولي با من درشتي كرد كه چرا بيدار ماندهام و بعد قول گرفت كه موضوع را به كسي نگويم. گفتم: اگر قول دادهاي به كسي نگويي، چرا به من گفتي؟ هقهقكنان گفت: اين راز داشت مرا ميكشت. منبع: مجله شميم عشق