پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:25 PM
جام بلا
عمليات والفجر هشت تمام شده بود. كنار مقر ما يك كانال بود كه از نظر ما پاكسازي شده بود. يك روز كه از كنار كانال عبور ميكردم، چشم در چشم يك افسر عراقي شدم. براي اينكه فرصت حمله نداشته باشد، خودم را به او نزديك نزديك كردم و در حال كلنجار رفتن با او بودم كه سوزش شديدي در دست و شكمم احساس كردم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
گويا چون نتوانسته بود از پس من بربيايد، متوسل به سلاح شده بود، اما اهميتي به درد خودم ندادم و همچنان با او مبارزه كردم و با تمام توانم توانستم سرنيزه را درون سينهي او فر ببرم. بعد به بيمارستان منتقل شدم، اما پس از چند روز طاقت نياورده و دوباره به جبهه برگشتم.
او ميگفت و من ميشنيدم. آنقدر آرام صحبت ميكرد كه گويي داستاني را تعريف ميكند. همچنان كه صحبت ميكرد مشغول بيرون آوردن پلاتينهاي دستش بود، اما جالب اينجا بود كه هيچگونه دردي را حس نميكرد. چهرهاي آرام و دوستداشتني داشت. با اينكه فرماندهي ما بود اما هيچگاه با ما بدخلقي نميكرد و با همه دوست بود.
در عمليات كربلاي 4 بود كه چند تركش به همان دستش خورد و يك تير به سر مباركش اصابت كرد، روحش قرين رحمت شد.