پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:14 PM
توقف مصلحتي از تفحص پيكر شهدا برميگشتيم. خسته بودم و ناراحت كه چرا نتوانستهايم چشمان منتظر مادر يا همسري را از انتظار دربياوريم كه خرابي ماشين توجه همه را به خود جلب كرد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
فرمانده پيشنهاد داد كه پياده به مقر بازگرديم و فقط راننده و يك سرباز آنجا بماند.
فردا صبح كه براي درست كردن ماشين رفتيم، راننده خواب عجيبش را براي ما اينچنين تعريف كرد: « به قدري خسته بودم كه نشسته خوابم برد. در خواب ديدم شهيدي آمده و به سرم دست ميكشد و ميگويد: «برادر! لطفاًَ ماشين را از روي سينهام بردار چون خيلي احساس درد دارم!.» از خواب پريدم، با خودم گفتم كه شايد يك رؤيا بوده.»
با بيتوجهي دوباره خوابيدم، دوباره آن شهيد به خوابم آمد و اينبار با عصبانيت گفت: «برادر مگر نگفتم كه سينهام درد گرفته است لطفاً اين ماشين را از اينجا بردار!». هراسان و وحشتزده از خواب پريدم. نميدانم بايد چكار كنم؟!
تا اين خواب را براي ما تعريف كرد همگي كمك كرده و ماشين را جابهجا كرديم. با كندن زمين با تعجب به استخوانهاي شهيدي رسيديم. اشك شوق از چشمانمان جاري شد. با پيدا كردن اين شهيد به آرامشي رسيديم كه نميتوان توضيح داد. اما هرچه بود خيلي احساس خوبي بود.
راوي: ابوالفضل عموزاده