0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:53 AM

بگذاربگويم

وقتي ما دو سه سال ديرتر صاحب اولاد شديم، تصور مي‌كردم خيلي ناراحت است. يك روز به او حرف دلم را گفتم. تبسمي كرد؛ دستش را به آسمان بالا برد و دعايي خواند. گفت: « اولاد خوب است؛ چه نعمتي بالاتر از اين؟ اما اين خوبي و دوست داشتن من براي ارضاي درونم نيست، من اولاد مي‌خواهم تا براي خدا باشد! اگر خدا نخواهد من فرزندي داشته باشم، چه جاي گله از بنده‌ي اوست؟ »
به لطف خدا بعدها صاحب سه فرزند شد. مي‌گفت:‌ «‌كاش اين بچه‌ها بزرگ بودند و مي‌توانستند در جبهه‌هاي جنگ باشند. » مي‌گفتم: « احمد آقا خودت كافي نيست كه هر چند وقت مجروح مي‌شوي؟ » مي‌خنديد و مي‌گفت: « آرزو دارم روزي فرزندانم در راه خدا شهيد بشوند. البته اگر مثل من باشند كه به درگاه خدا قرب و عزتي نمي‌گيرند. »
گاهي لباس سبز پاسداري‌اش را مي‌پوشيد و مي‌گفت: « چه لذتي دارد با اين لباس مقدس به ديدار خدا بروي! » مادرش مي‌گفت: « نگو احمد » مي‌گفت: « بگذار بگويم؛ بايد آن‌قدر تكرار كنم تا خداوند ابواب رحمتش را به رويم باز كند. »
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 72

 

 

راوي: همسر سردار شهيد احمد شول  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها