0

نماز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389  11:09 AM

شهيدسحر

 

در اتاق بازجويي افسران بعثي ريخته بودند روي سرش. هي مي‌زدند و سوال مي‌كردند: « چرا به جبهه آمدي»؟
او بي‌خيال جواب مي‌داد: « براي آزادي قدس.»
« قدس در اشغال اسراييل است. چرا به ما حمله كرديد»؟
« راه قدس از كربلا مي‌گذرد. »
دوباره هجوم وحشيانه‌ي بعثي‌ها آغاز مي‌شد؛ لگد، كابل، فحش و اين‌گونه چيزها كه جز فرهنگ بعثي‌هاست.
"‌حاج عبدالله " وقتي به اردوگاه آمد، به هر كس كه مي‌رسيد، مي‌گفت: «‌ كربلايي، سلام! كربلايي، نگران نباش»! وقتي هم فيلم‌هاي مبتذل مي‌آوردند و ما را مجبور مي‌كردند كه جمع شويم و نگاه كنيم، وسط جمعيت آزادگان تسبيح در دستش مي‌چرخيد و يك ريز مي‌گفت: « اللهم صل علي محمد و آل محمد » و درد ضربه‌هاي كابل را ديگر احساس نمي‌كرد. " حاج عبدالله " يا در حال عبادت خدا بود يا خدمت به خلق خدا.
يك روز صبح خوشحال از خواب برخاست و گفت: « ديشب پسر شهيدم را در خواب ديدم كه منتظر ايستاده، وسط يك دشت سبز سبز، به زور از تپه‌اي بالا رفتم. در سراشيبي تپه با شوق به طرفش مي‌دويدم.»
تازه سه چهار شب از اين خواب گذشته بود كه وسط نماز نافله‌ي شب افتاد؛ داشت استغفار مي‌كرد براي چهل مومن و هفتاد بار براي خودش. دستش روي قلبش بود. چند نفر نماز شبشان را ول كردند و آمدند بالاي سرش. دو نفر دهانشان را گذاشته بودند لاي ميله‌هاي پنجره و نگهبان عراقي را صدا مي‌زدند. نگهبان يك بار آمد و رفت و وقتي برگشت، يك دانه قرص در دستش بود. با نااميدي و حسرت به قرص سردرد نگاه كرديم. حاج عبدالله روي سجده افتاده بود و عرق سرد بر پيشانيش. به همين راحتي چشم‌هايش را پشت درهاي بسته بست.
... و اشك‌هاي بچه‌ها روي صورت و بدن او مي‌ريخت. از پنجره تا بهداري هم كمتر از دويست متر فاصله بود. سحر جديد كه فرا رسيد، بچه‌ها نام حاج چهل مومن افزودند: اللهم اغفر لعبادالله!
او را در قبرستان « وادي عكاب » دفن كردند؛ قبر شماره‌ي 40
   

راوي:صادق مهمان دوست و چند آزاده ديگر

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 61

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها