نامه گمشده
جمعه 8 بهمن 1389 1:44 PM
در طول زندگی ام دنبال شانسهایی بودهام كه به بهتر شدن موقعیتهایم بیانجامد. اگر چه وضع زندگی ام بد نیست و عموماً شادم، اما هرگز به حد كافی پیشرفتی نداشتهام. هرگز به اندازه كافی پول نداشتهام، هرگز به اندازه كافی اوقات فراغت نداشته ام و هرگز از امكانات مادی برخوردار نبودهام. هدفهایم كوچك اند و بنابراین هر لحظه دنبال هدفهای جدیدی هستم كه البته آنها نیز هدفهای كوچكی هستند. به این ترتیب من در زندگی ام همواره دنبال چیزهایی بوده ام كه نیازهای ضروریام را برآورده كنند. این نیازها چیست دقیقاً نمیدانم اما به هر حال در پیاشان هستم. احساسم این است كه شانسهایی هست كه عاقبت به من رو میآورد و اجازه میدهد كه سر و سامان بگیرم و سود یك خوشحالی نهایی نصیبم می شود. اتفاقاتی را كه میخواهم برایتان شرح دهم ممكن است غیر واقعی به نظر برسند، اما باید كسانی وجود داشته باشند كه ما را باور كنند و با اشتیاق و ایمان صادقانه آنچه را اتفاق افتاده است بپذیرند. البته اتفاقاتی بسیار باور نكردنی كه هر صبح كه از خواب بیدار میشوم فكر میكنم واقعیت ندارند اما واقعیت دارند و واقعاً اتفاق افتاده و جزیی از سرگذشت من شده اند.
تقریباً هر غروب كه روی صندلیام مینشینم, میتوانم صدای ساكنان طبقه پایین را كه در مورد ظواهر بی معنی زندگیاشان مشاجره میكنند بشنوم. امشب هم با شبهای دیگر هیچ تفاوتی ندارد. خانم اولسن فراموش كرده است كه برنامه مورد علاقه آقای اولسن را از تلویزیون روی نوار ویدئو ضبط كند و حالا دنیا برای آقای اولسن به پایان رسیده مگر آنكه بتواند آن نوار را ببیند. من معمولاً سعی میكنم با بلند كردن صدای رادیو از حجم سر و صدای گوشخراش آنها بكاهم، اما امشب مشاجرهاشان بالا گرفته است و بنابراین تصمیم گرفته ام كمیقدم بزنم.
در طبقه سوم یك خانه قدیمیكه تقریباً در اوایل این قرن ساخته شده زندگی میكنم. رواق ورودی بزرگ پیچ در پیچ و نمای سنگ برجستة آن حس احترام را نسبت به طراحان و سازندگان آن بر میانگیزد. زمانی این خانه بزرگ جزیی از املاك خاندان برجسته باربرها بود كه ثروتشان را از راه صنعت زغال سنگ به دست آورده بودند. وقتی سوخت به نفت وابسته شد صنعت زغالسنگ مرد اما تا مدتها حكمرانی خاندان باربرها به طول انجامید. این فكر غمگنانهای است كه وقتی آنها كارشان را شروع كردند شاید این احساس را داشتند كه صنعت زغال سنگ همواره رشد خواهد كرد. هرگز در طول میلیونها سال كسی فكرش را نمیكرد كه عناصر بیثباتی چون نفت جای عناصر با ثباتی چون زغالسنگ را بگیرد اما اتفاقی كه نباید بیفتد, رخ داد. میخواستم بدانم بر سر این خانواده ها چه آمد چگونه این همه دگرگونی رخ داد و حالا آنها كجایند؟
همچنان كه به سمت پایین پلههای خانه قدیمی می رفتم و به طبقه اولسن نزدیك می شدم صدای اولسن بلندتر به گوش میرسید اما به ستون پلكان عمودی سالن ساختمان كه نزدیك شدم قطع شد. در كریدور ساكت و متروك, نقاشی بزرگی از جاناتان باربر به دیوار آویزان بود. محتملاً وقتی خانه نوسازی شده بود آن را در زیر زمین ساختمان یافته بودند و حتی هیچ كس نمیدانست مالك آن چه كسی بود. زیبا به نظر میرسید. طرح مطبوعی از یك مرد جوان كه ملبس به لباسهای زمان خودش تنها در محوطه منزل ایستاده بود. وقتی در آستانة رواق ورودی كه زیباترین طرحها روی آن كار شده بود ایستادم تنها صدای ضعیف و مبهم آن همسایگان بی ملاحظه را میتوانستم بشنوم
ساعت حول و حوش هفت بعدازظهر. اینجا میاتبرگ است شهری كوچك در حاشیه پیتزبورگِ ایالت پنسیلوانیا. این شهر یكی از شهرهایی است كه در آن صنعت استخراج زغال سنگ در میان مردم شهر نسل در نسل رشد و نمو یافته و خانوادههای اینجا را ثروتمند و بشاش نگاه داشته است. به جز ساعت های قدیمی كه تا حدودی میتوانند روایتگر داستان رئیس جمهور كولیج باشند زمانی كه در سال 1928 از این شهر دیدار كرده بود, دیگر خاطرات زیادی از آن روزهای خوشبخت در ذهن ها زنده نمانده است. حالا این شهر تبدیل به یك شهر دانشگاهی شده است با سالنهای تئاتر، كافیشاپها، فروشگاههای انحصاری و البته رستورانهایی كه سریع غذا را آماده میكنند. با تمام این اوصاف، شهر با چشمانداز باشكوه كوهستانیاش به عنوان وطن كوچك من هنوز یك جای دوستداشتنی است.
از پلهها خود را به رواق ورودی میرسانم و به خشت شكسته زیر پایم با حقارت چشم میدوزم. به سرم میزند كه همانطور پیاده به سمت مركز شهر راه بیفتم. از تماشای كودكان خندان و اینكه وقتشان به خوشی میگذرد لذت میبرم فكر میكنم كه آنها صاحبان اصلی شهر هستند. وارد محوطه بازار كه شدم می توانستم صدای همهمه شهر را بشنوم صدای بوق ماشینها و فریاد بچهها را. در گوشهای از خیابان پلت ایستادم به افسر پلیسی چشم دوختم كه مشغول گفتگو با گروهی از بچهها بود. او قصد توبیخ آنها را نداشت تنها آنجا ایستاده بود كه با آنها بگوید و بخندد. پلیس اینجا حقیقتاً در شهر رفتار خوبی دارد آنها میدانند كه درآمدشان از كجاست و به مردم شهر احترام میگذارند حتی از كارشان لذت میبرند. خیابان پلت اولین خیابان پررونقی است كه در قسمت غربی شهر با آن مواجه میشوید كسب و كار و داد و ستد از این خیابان شروع میشود. میتوانم بوی همبرگرها و پیازهایی را كه در مغازه كباب پزی جانسون در حال سرخ شدن هستند استشمام كنم و ممكن است بروم آنجا و با گوشتهای بریان و سیب زمینیهای سرخ كردة نمكینِ كباب پزی جانسون، دلی از عزا در بیاورم اما اغلب این كار را نمیكنم و می دانم كه اعتدال چیز بیضرری است. كبابپزی جانسون، حدود سیزده سال پیش به این جا نقل مكان كرده بود و قبل از آن، این ساختمان كوچك محلی برای عملیات نامه رسانی به كارگرانی بود كه در معادن زغال سنگ كار میكردند و این كارگران میتوانستند از این محل نامههایشان را هم پست كنند. این كلبه كوچكِ شبیه به عمارت كه حالا با رنگ سفید روشن نقاشی شده و با رنگ آبی تیره زینت یافته بود صدها سال قدمت داشت و علیرغم گذشت زمان بسیار، همچنان سراپا ایستاده بود. به آنطرف خیابان میروم و وارد كباب پزی میشوم داخل مغازه، همان جمعیت كوچك همیشگی به چشم میخورند كه بیشترشان را دانشجویان تشكیل میدهند. ماشین تحریر مخصوصی كه در وسط مغازه قرار دارد قسمت نشستن مشتریان و قسمت پخت و پز را از هم جدا كرده است.
تا آخر مغازه پیش رفتم و روی یكی از صندلیهای بلند چهارپایه بی پشتی نشستم. بانی, صاحب مغازه به سمتم آمد و بدون اینكه نگاهمان با هم تلاقی كند از من پرسید كه چه میل دارم. دستور غذا را دادم و بدون معطلی شروع به ورانداز كردن دكوراسیون و تزئینات دیوارها كردم. شخصی قبل از اینكه این مغازه به كبابپزی تبدیل شود تعدادی از تصاویر ساختمان قدیمی را پیش خود نگاه داشته بود و حالا آن تصاویر دورتادور به دیوارهای كبابپزی نصب شده بودند. شباهت این ساختمان به یك ساختمان قدیمی باعث حیرت من بود. روی اولین تصویر, تاریخ 1923 مشخص بود و این ساختمان از آن زمان هیچ تغییری نكرده بود. كشیدن چند لایه رنگ و نصب تنها چند پنجرة جدید، تنها تغییرات عمدهای بود كه در ساختمان ایجاد شده بود. به آهستگی بلند شدم و شروع به قدم زدن كرده و تا میتوانستم به تصاویر دقت كردم. تصاویری هم از رئیس اداره پست آنجا بود كه مرا مطمئن میساخت اینجا پستخانه بوده و نامهها در این مكان به معادن مربوطه تحویل میشده است.
تصور میكنم این اداره پست از اهمیت خاصی برخوردار بوده است زیرا خیلی از كارگران معدن میباید برای ماهها خانوادههایشان را ترك میكردند و در معادن به سر میبردند. توجهام به نامهای جلب شد كه بر دیوارِ كنارِ در، قاب شده بود. شگفتزده شده بودم كه چرا این نامه را هرگز تحویل نداده بودند. نامه به آدرسِ، فیلادلفیا، پنسیلوانیا خیابان سوم، پلاك 2134، خانم جوئن جیمیسون پست شده بود
روی آن این عبارات به چشم میخورد:
26 مارس 1931
جوئن گرامیم
این معادن بدون تو تنها هستند. فقط یك ماه, یك ماه و نَه بیشتر و شما عروس من خواهید بود. در میاتبرگ در 29 آوریل به دیدارم بیا. من به همان زنده ام و هر روز در انتظار لبخند روشن تو لحظهشماری میكنم. تا من و تو یكی نشویم زندگی برایم معنایی ندارد.
باشد كه باز یكدیگر را ببینیم.
جاناتان
نامه از جاناتان باربر بود یكی از باربرها كه خیلی قبلترها، در خانهای كه من طبقه سوم آن را اشغال كرده بودم زندگی میكرد. بانی صاحب كبابی بشقاب غذا را روی همان میزی گذاشت كه من قبلاً نشسته بودم. غذای من آماده شده بود به سر جای اولم برگشتم و دوباره سر همان میز نشستم. همچنان كه مشغول صرف غذا بودم اصلاً نمیتوانستم شگفتی ام را از اینكه این نامه تحویل داده نشده بود پنهان كنم. شاید هزینة پستش را نپرداخته بودند و شاید هم به علت نادرستی آدرس, برگشت خورده بود. كسی چه میدانست اما اینكه خانم جیمسون هرگز آن را ندیده بود بسیار غمآور بود. بانی, صاحب مغازه كباب پزی را صدا زدم فكر میكردم او شاید جواب سؤال مرا بداند. خاطر نشان كرد كه این نامه هنگام خریداری این ساختمان در سی سال پیش، پیدا شده بود. بر این باور بود كه نامه در شكافی میان دیوارة چوبی طبقه اول كه حالا با یك لایه مشمع فرشی پوشیده شده است، افتاده بود. پرسیدم چه كسی سعی میكرد با خانم جیمسون تماس بگیرد؟ و او پاسخ داد كه از این موضوع اطلاعی ندارد. نامه روی دیوار بوده وقتی او آنجا را خریده است. پس از صرف غذا در حالی كه میرفتم كه كبابپزی را ترك كنم آخرین نگاه را به نامة روی دیوار انداختم و سپس به آهستگی و قدمزنان به سمت خانه رهسپار شدم. نمیتوانستم فكر نامه را از ذهنم بیرون كنم. كلمه به كلمه و حتی نام و آدرس روی آن در خاطرم مانده بود. خیلی به زحمت توانستم عصر آن روز بخوابم و نمیفهمیدم كه چرا این نامه تا این حد مرا آشفته كرده است. هیچ دلیلی وجود نداشت كه اینقدر مته به خشخاش بگذارم اما نوعی آشفتگی و پافشاریِ موثر در درون، مرا مجبور میكرد كه سعی كنم بیشتر ته و توی قضیه را در بیاورم. سرانجام صبح شد و من بعدِ آن آشفتگیِ طولانیِ شبانه، تصمیم گرفتم این معما را كه از شب قبل بر من نامكشوف مانده بود به گونهای حل كنم. روز شنبه بود و تعطیل بودم و فارغ از كار، بنابراین قصد كردم به كتابخانه بروم و كمی در مورد جاناتان باربر تحقیق كنم. ساعت حدود 10 قبل از ظهر بود كه به سمت شهر حركت كردم. تا كتابخانه باز شود, مجبور بودم حدود یك ساعت وقت كشی كنم بنابراین سری زدم به گورستانی كه خاندان باربرها در آنجا مدفون بودند. آنجا سنگ گور بزرگی دیدم كه نام حدود شش تن از باربرها روی آن حك شده بود و یكی از نامها جاناتان بود. آنجا نوشته بود:
جاناتان ایمس باربر, متولد دهم آوریل 1910, مرگ بیست و هفتم مارس 1931
یعنی درست یك روز پس از نوشتن نامه به جوئن. این واقعه در سن بیست و یك سالگی برایش اتفاق افتاده بود و این بسیار باعث تأثر من شد. پس از كسب این اطلاعات به كتابخانه برگشتم و تحقیقاتم را در مورد مرگ او شروع كردم. چندین روزنامه قدیمی مربوط به آن زمان كه پر بودند از سرمقالههایی راجع تولد و مرگ را مورد بررسی قرار دادم تا اینكه به روزنامهای رسیدم كه تاریخ مرگ جاناتان را بر خود داشت. تیتر سرمقاله این بود:
فرزند زغال سنگ فروش سرمایهدار در حادثه حفاری دالان معدن كشته شد.
همچنان كه به خواندن سرمقاله مشغول بودم، دریافتم كه مقاله به جز اشاره به حادثه مرگ او چندان به ماجرا نپرداخته است اما از مقاله چنین متوجه شدم كه این خاندان, بسیار مورد احترام و علاقه كارگران معدن بودند و جاناتان توسط پدرش به آنجا فرستاده شده بود كه چگونگی كار در معدن را بیاموزد زیرا قرار بود تا چندی بعد به همین كسب و كار بپردازد و اینكه نباید این نكته را از یاد میبرد كه هنگام كار در معدن چه احساسی به آدم دست میدهد.
با تمام تحقیقاتی كه آن صبح انجام دادم هنوز به جواب این سؤال نرسیده بودم كه بر سر جوئن چه آمده است. فقط میتوانستم تصور كنم كه به او چه احساسی دست داده بود و نیز اینكه او هرگز آخرین كلمات آن عشق راستین را مشاهده نكرده بود. هنوز احساس سرگشتگی میكردم حتی بیشتر از قبل، اما هنوز نمیتوانستم توضیحی برای آن بیابم. مجبور بودم سعی كنم به گونه ای از طریق تلفن, با جوئن تماس بگیرم و ببینم برای او چه اتفاقی افتاده است. به آپارتمانم برگشتم. اگر جوئن هنوز زنده بود، حالا باید حدود هشتاد و دو سال میداشت. اما این فكر احمقانهای بود كه او در همان منزل قبلی و با همان نام زندگی كند. گوشی تلفن را برداشتم و شماره اطلاعات راهنمای حوزه فلادلفیا را گرفتم. نمیتوانستم باور كنم كه نام و آدرسش كه در نامه قید شده بود با شماره تلفن همخوانی داشته باشد. با هیجان شماره را یادداشت كردم و گوشی را گذاشتم. اندیشیدم تا اینجای كار كه خوب پیش رفته است اما اینكه تماس برقرار شود یا نشود دیگر از اختیار من خارج است. شماره را گرفتم. بعد از چهار بار بوق صدای زن جوانی از پشت گوشی به گوش رسید. توضیح دادم كه در پی چه كسی هستم. جوئن هنوز زنده بود و آنجا با پرستاری كه به تلفن داشت جواب می داد زندگی میكرد. پرستار خاطر نشان كرد كه جوئن از لحاظ تندرستی در وضعیت مطلوبی به سر میبرد و هرگز بعد از مرگ جاناتان ازدواج نكرده و چنان در مورد جاناتان صحبت میكند كه انگار جاناتان زنده است. به او در مورد نامه گفتم و نمیتوانستم هیجانم را از اینكه خودم باید فردا نامه را تحویل آن ها می دادم مخفی كنم.
تا فیلادلفیا با هواپیما تنها حدود یك ساعت راه بود و من بلیطی برای هشت صبح فردا رزرو كردم. به سرعت به سوی كباب پزی جانسون دویدم و به بانی اعلام كردم كه جوئن پیدا شده است. او تبسمی كرد و بدون تأمل, قاب نامه را پایین آورده و تمام و كمال آن را تحویل من داد.
صبح بالاخره از پسِ آن شبِ ناآرام سر زد. پرواز فیلادلفیا حدود ساعت نه و ده دقیقه بر زمین نشست. یكی از تاكسی های جلوی فرودگاه را فرا خواندم. نشانی خانه به راننده دادم و حدود بیست دقیقه بعد خودم را جلوی یك عمارت سنگكاری بزرگ و نوسازی شده یافتم كه هنوز تاریخ روی خودش را حفظ كرده بود. به نامه و شمارهای كه بر دیوار حك شده بود نگاهی انداختم: 2134 آنها كاملاً با هم تطابق داشتند. چهار پله را بالا دویدم و زنگ در را به صدا درآوردم و منتظر ماندم. هر دقیقه به اندازه یك ساعت بر من می گذشت تا اینكه بانویی ریز اندام و سیهچرده در را باز كرد. تا به چهرهام نگاه كرد مرا شناخت, لبخند زد و مؤدبانه مرا به درون دعوت كرد. به محض داخل شدن, به جوئن كه روی یك صندلی كنار پنجره نشسته بود اشاره كرد. احساس كردم او را میشناسم. روی چهارپایهای مقابلش نشستم و او لبخندی زد. به سر تا پای من نگاهی انداخت و دوباره لبخند زد. از من خواست اگر خبری در مورد جاناتان دارم بگویم. به آرامی در مورد نامهای كه آدرس او را بر خود داشت و هرگز تحویلش نشده بود شروع به صحبت كردم.
تحسینش كردم و دیدم كه آشكارا شانههایش به لرزه درآمده اند. او نامه را بیصدا و آهسته میخواند و متوجه شدم كه چند قطره اشك روی گونه هایش غلتید. دوباره به من نگاهی انداخت و لبخند زد و گفت حالا زندگی من كامل است. جاناتان دوباره مرا فرا خوانده است و ما با هم خواهیم بود و همه چیز از نو شروع خواهد شد. كاملاً منظورش را درك نكردم به آرامی دستش را فشردم, ایستادم و به سمت در خروجی حركت كردم. مأموریت من كامل شده بود. برای فرودگاه تاكسی دیگری گرفتم و حالا تا هنگام غروب میتوانستم به خانه برسم.
هنگام ورود به منزل در دلم احساس موفقیت و پیروزی میكردم. نمیدانستم چه چیزی مرا به این كار ترغیب كرده بود و كاری را كه انجام دادهام چه بنامم. دوباره قدم در رواق ورودی ساختمان باربر نهادم. آنجا تصویر جاناتان جوان سر جای خودش به دیوار آویزان بود، خودش بود اما تصویر، تصویر عروسی او و جوئن بود. دقیقاً خودش بود شصت و شش سال جوانتر، اما خودش بود. به تصویر خیره شدم هر دو لبخند بر لب داشتند و چشمهای جوئن دقیقاً به من خیره شده بود و انگار میگفت متشكرم. وقتی به طبقه بالا رسیدم شماره منزل جوئن را در فیلادلفیا گرفتم. این بار مردی گوشی را برداشت و به من خاطر نشان كرد كه جوئن جیمسون در سال 1931 خانه را به پدرش فروخته است. گوشی را گذاشتم و خندهای بر لبانم شكوفا شد.
نگاه كنید! امروز روز 29 آوریل است درست شصت و شش سال پیش جوئن قصد داشت به ملاقات جاناتان اینجا در میاتبرگ بشتابد و به نظر میرسد كه اكنون این ملاقات انجام گرفته است.
** دارالولایه **