زخمی
جمعه 8 بهمن 1389 1:06 PM
خورشید بر پس كله اش میتابید. همانطور كه ماجرای بازی نهایی دیشب را، مطالعه میكرد میتوانست، چكه چكه كردن عرق را، بر دو طرف صورتش، احساس كند. شب قبل، نیمه دوم را از دست داده بود. احتیاجش به خواب، بر علاقه اش به بازی چربیده بود.
یكی از مهمترین بازی ها یی بود كه تا حال برگزار شده بود. بازی ای كه در مورد آن سالها بود كه صحبت میشد و او آنرا از دست داده بود. خسته بود، و به خواب احتیاج داشت، چرا كة یك روز سخت كاری را پشت سر گذاشته بود.
خوابش عمیق و بدون خواب دیدن بود. صبح سر حال از خواب، برخاست، اما احساس سرخوشی اش دیری نپایید.
سالها بود كه روزی دوازده ساعت، در یك شركت كشتی رانی، به عنوان یك سر مكانیك شناخته شده، كار میكرد، و وظیفه حفظ و نگهداری ماشینهای باربری، به دوشش بود.
بازی به انتهای نیمه اول، نزدیك شده بود. از روی بازی های قبلی میتوانست پیش بینی كند كه اتفاق خاصی در انتهای بازی نمیافتد. هر دو تیم بی تعصب بازی میكردند و از آغاز تا پایان بازی، به ندرت، صد صد تلاششان را میكردند. به نظر میرسید كه هیچكدام از تیمها نمیخواستند به باخت، تن دهند.
همواره به كارهای مكانیكی علاقه مند بود. و سالهای سال، از كار در تعمیر گاه لذت میبرد. این كار، برایش شغل كاملی به حساب میامد، و از اینكه هر روز، سر كار میرفت، لذت میبرد.
یك سال و نیم پیش، تغییرات موثری در شركت كشتیرانی ایجاد شده بود. كاهش قیمتها ، به كاهش كارمندان و جانشینی ابزار و لوازم منجر شده بود. روحیه كاركنان پایین آمده بود، و بیشتر مكانیك ها، دنبال كاری در دیگر تعمیر گاه ها میگشتند.
روزنامه، دارای گزارشها و تفسیرهای متعدد، در باره بازی بود. شروع به خواندن گزارشی كرده بود كه به وسیلة كی از ورزشی نویسان مورد علاقه اش، نوشته شده بود.
سگش را بیرون خانه رها كرده بود و حالا، هیچ خبری از او نداشت. ملك او، حصار كشی شده بود، و سگ میان اندام شكاری اش، آزادانه در چمن پشت منزل، به گشت زنی می
پرداخت. با صدای زوزه سگ، توجه اش به آن سمت جلب شد. دید كه سگ دارد چیزهایی را بو، میكشد.
پایین را كه نگاه كرد، خرگوش كوچكی را مشاهده كرد، كه بیشتر از شش اینچ بیشتر درازا نداشت. پوزه زیرین سگ میلرزید. سگ سرش را بالا آورد، و او را نگاه كرد. سپس سرش را به سمت حیوان كوچك، بر گرداند. همین كه مرد، سگ را به نام صدا كرد، سگ برای گرفتن خرگوش جستی زد و او را قاپید.
سگ یك قدم عقب رفت و هوشمندانه به مرد زل زد. همچنان كه تصمیم داشت خرگوش را نگه دارد، خرگوش، كوشش ضعیفی برای رهایی كرد. سگ از پاهای عقبی خرگوش گرفته بود.
مرد میتوانست صدای تپش قلب خرگوش را احساس كند. خرگوش با چشمهای گشاد حیرت زده اش، به او نگاه میكرد. مرد، پشت گردنش را نوازش كرد، در اندیشه اینكه شاید حیوان كوچك را تسكین دهد. ناگهان، متوجة ك زخم بزرگ، در طرف راست بدن حیوان شد. خون اندكی از زخمش جاری بود و آشكارا، ران خرگوش را سرخ و تیره كرده بود. مرد میتوانست سوراخ عمیق زخم را، بر ماهیچه خرگوش مشاهده كند. قلبش به شدت شروع به زدن كرد، وقتی متوجه شد خرگوش جراحت كشنده ای، یافته است.
حصارهای اطراف، خانه اش را از گربه ها محافظت میكرد. و مرد میدانست كه خرگوش، مورد حملة كی از آنها قرار گرفته، اما موفق شده است، فرار كند. خرگوش، از كنار حصار های خانه مرد، میگذشته كه به وسیله سگ شكاری او
نجات مییابد. سگ، حیوان زخمیرا به حكم غریزة ا شاید به خاطر دلسوزی، با چنگالهایش، گرفته بود.
مرد لحظه ای فكر كرد كه با خرگوش، چه كند. به احتمال زیاد، نمیتوانست از زخم، جان سالم بدر ببرد. آیا میتوانست او را، به سرعت بكشد، تا از این فلاكت، خلاصش كند، و یا چند روزی، از او پرستاری كند تمیزش كند و زخمش را ببندد ؟
اگر چه ممكن بود كاری انسانی تلقی شود، آیا حق یا جراتش را داشت، كه حیوان را بكشد ؟ میدانست كه هرگز، نمیتواند خودش را مجبور به این كار كند.
پرستاری از او هم، خودش مسئله ای بود. زخم آشكارا، كشنده به نظر میرسید. مدتی هم طول میكشید، تا از پا در آید. خرگوش را گرفت و وارد محوطه اطراف خانه اش شد. به نرمیخرگوش را، در طرف دیگر حصار رها كرد، جایی كه تا مدتی كوتاه، از دست گربه ها راحت بود. لختی، تماشایش كرد كه به آهستگی و لنگان لنگان، به سمت جنگل، میرفت.
مرد برگشت و روی صندلی اش نشست، روزنامه را برداشت، لحظه ای به خرگوش فكر كرد، سپس پاراگراف اول مقاله ای را كه قبلاً داشت میخواند، پی گرفت. تفسیر بازی حاكی از این بود كه نیمه دومیبه این جالبی تا حال انجام نشده بود. همچنان كه تفسیر را دنبال میكرد، به خاطر از دست دادن بازی، زیر لب ناسزایی، نثار كرد. آرزو داشت كاش آنقدر زمان در اختیار داشت، كه میتوانست نیمه دوم را ببیند. به دست و پاكردن شغلی دیگر میاندیشید.
سگ آهسته نشست. از روزنه حصار، به خرگوشی كه لنگان لنگان دور میشد، چشم دوخت.
** دارالولایه **