پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 6:06 PM
نام، حسين
هربار كه ميخواستند اسم بچهها را بنويسند حكايتي بود، چه موقع اعزام و چه موقع تسويه. او كه اسمش حسين و فاميلياش جان بود، هر بار بايد كلي قسم و آيه ميخورد كه شوخي نميكنم، اسمم همين است، فاميليم هم همين است اما مگر باور ميكردند؟ و امان از آن زماني كه نه كارت شناسايي و شناسنامهاي در كار بود و نه شاهدي.
وقتي در جمع بود و ميگفتند: اسم: جواب ميداد، حسين، نامخانوادگي: جان، تا طرف سرش را بالا ميكرد كه بگويد مثلاً برادر! ادااصول درنياور، كار داريم، بگذار بنويسيم و برويم، بچههاي دسته رو به وي كرده و ميگفتند: «راست ميگويد؛ حالا چه وقت شوخي كردن است؟!» و تا او ميآمد حرف بزند، آنها دوباره شروع ميكردند كه: اگر اسمت غلط باشد، جنازهات روي زمين ميماندها! آنوقت بو ميگيري، ديگر هيچكس نميخوردت، مجبور ميشوند اگر جنازه داشته باشي، مثل هندوها بسوزانندت و او كه ديگر زورش نميرسيد، سكوت ميكرد و ميگفت: من چه بگويم، شما كه قبول نميكنيد، پس هرچي دلتان ميخواهد بنويسيد. بچهها هم از خدا خواسته ميگفتند: آره برادر! بنويس حسين بيفاميل. اين ظاهراً كس و كار ندارد و آنوقت بود كه او دنبال بچه ها ميكرد و آنها ميدويدند و ما ميخنديدم.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 46