پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:54 PM
كيسه آجيل
بچهها به نوبت شهردار ميشدند. منظور از شهردار شدن تو جبهه، انجام كارهاي سنگر بود. مثل نظافت سنگر، شستن ظروف غذا، تحويل گرفتن و توزيع غذا، چاي درست كردن و ...
تازه از سنگر كمين بازگشته بودم كه چند تن از بچهها با حالت اعتراض به من مراجعه كردند. گفتم: « چه شده؟ چه خبر هست كه اينقدر عصباني هستيد؟!» يكي از آنها گفت: از دست اين شهردار.
گفتم: مگر چه كرده؟ گفتند: بيا خودت شاهكارش را ببين.
همراه بچهها شدم و باتفاق رفتم سنگر گروهي آنها. داخل كه شدم، ديدم شهردار موشي را گرفته و با يك نخ آن را از سقف سنگر آويزان كرده و اين زبان بسته هم براي نجات از دست اين شهردار بيرحم، خود را به در و ديوار ميكوبد! از كار شهردار خندهام گرفته بود اما چون براي رسيدگي به اعتراض بچهها به آنجا آمده بودم، خودم را كنترل كردم و خيلي جدي گفتم: اين چه وضعي است؟ مگر اين زبانبسته چه گناهي كرده؟ آزادش كن بره.
شهردار گفت: آخر داشت به مال مردم خيانت ميكرد كه من اون رو گرفتم. گفتم: چه جوري خيانت ميكرد؟ پاسخ داد: رفته بود داخل ساك آقا مهدي و مشغول خوردن آجيل بود. همان آجيلي كه همهي مادرها همراه بچههاشون ميكنند تا تو جبهه با دوستاشون بخورند. من از تق تق پسته خوردنش متوجه شدم. اين بود كه گرفتمش تا تنبيهش كنم. آخر اين آجيلها حق همهي ماست. نبايد او تنهايي ميخورد.
گفتم: خوب ديگه كافيه، ببخشش. او هم نخ را باز كرد و موش را برد پشت خاكريز رها كرد و برگشت. مهدي كه تازه متوجه موضوع ميشد، يكراست رفت سراغ ساكش. موش كيسهي آجيل را با اجازهي همگي سوراخ كرده و مقداري از آن را خورده بود. بقيهي آجيلها ديگر خوردن نداشت. انگار قسمت بچهها نبود. مهدي آجيلهاي باقيمانده را ريخت پشت خاكريز تا بقيهي حيوانات نيز سهم خود را بردارند.