0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:20 PM

 

رفتي تو هال

آدم عجيبي بود. انگار خدا او را آفريده بود براي همين كارها. وقت دعا كه صداي ناله و ندبه‌ي همه بلند و هر كس مشغول راز و نياز و استغاثه با خداي خودش بود و سعي مي‌كرد بيشترين استفاده را از وقت و حال خوشي كه پيدا كرده، بكند او باز هم راه خودش را مي‌رفت و بساط خودش را داشت؛ باز هم سعي مي‌كرد كاري بكند كه هيچ كس نمي‌كند. براي همين بچه‌هايي كه مي‌شناختندش، سعي مي‌كردند لااقل در شب‌ها و مراسم دعا از او فاصله بگيرند.
دست بر قضا آن شب كنار من نشسته بود. مني كه در شرايط عادي‌اش هم نمي‌توانستم از دعا استفاده بكنم. صداي الهي العفو، الهي العفو همه بلند بود و او كه مي‌ديد من هم مثل خودش حالي پيدا نكردم، مرتب با آرنج به پهلوي من مي‌زد كه توجه من را به خودش جلب كند تا بعد چيزي بگويد و من سعي مي‌كردم اعتنا نكنم؛‌ اما ول‌كن نبود.
با تندي گفتم: « چيه بابا چي مي‌گي؟‌» سرش را آورد نزديك گوشم و طوري كه فقط خودن بفهمم، گفت: « ترو خدا رفتي تو حال= ( هال ) »، بعد مكثي كرد و گفت:‌ « لنگه دمپايي منم بيار ».
اصلاً نفهميدم چي شد. دست خودم نبود. يك مرتبه پقي زدم زير خنده. هر چه سعي كردم خودم را كنترل كنم، نتوانستم و ناچار بلند شدم به سرعت از چادر زدم بيرون.
بعد هم خيلي ناراحت شدم كه به من حرف زده. اما بعد به نظرم رسيد كه زياد هم بيراه نمي‌گفت. مي‌خواست بگويد تو اهل حال نيستي، اهل هالي!

 

منبع :ماهنامه وصال -  صفحه: 8

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها