پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:16 PM
دندان هاي مصنوعي
شلمچه بوديم!
بس كه آتيش سنگين شد، ديگه نميتونستيم خاكريز بزنيم. حاجي گفت:« بلدوزرها رو خاموش كنيد بذاريد داخل سنگرها تا بريم مقر.»
هوا داغ بود و تركش، كُلمَنِ آبو سوراخ كرده بود. تشنه و خسته و كوفته، سوار آمبولانس شديم و رفتيم. به مقر كه رسيديم، ساعت دوِ نصف شب بود. از آمبولانس پياده شديم و دويديم طرف يخچال. يخچال نبود، گلولهي خمپاره صاف روش خورده بود و برده بودش تو هوا. دويديم داخل سنگر. سنگر، تاريك بود فقط يه فانوسِ كم نور، آخر سنگر ميسوخت.
دنبال آب ميگشتيم كه پيرمرادي داد زد:« پيدا كردم!» و بعد پارچ آبي رو برداشت تكونش داد انگار يخي داخلش باشه، صداي تَلق تَلق كرد. گفت:« آخ جون!» و بعد آبو سرازير گِلوش كرد. ميخورد كه حاج مسلم – پيرمرد مقر – از زير پتو چيزي گفت. كسي به حرفش گوش نداد. مرتضي پارچو كشيد و چند قُلُپ خورد. به رديف، همه چند قُلُپ آب خورديم. خليليان آخري بود. تَهِ آبو سر كشيد. پارچو تكون داد و گفت:« ا ين كه يخ نيست. اين چيه؟»
حاج مسلم آشپز، سرشو از زير پتو بيرون كرد و گفت:« من كه گفتم اينا دندوناي مصنوعي منه! يخ نيست؛ اما كسي گوش نكرد. منم گفتم گناه دارن بذار بخورن!»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه همه با هم داد زديم:« واي!؟ » و از سنگر دويديم بيرون. هر كسي يه گوشه سرشو پايين گرفته بود تا آبها را برگردونه! كه احمد داد زد:« مگه چيه! چيز بدي نبود! آب دندونه! اونم از نوعِ حاج مسلمش! مثل آبنبات. اصلاً! فكر كنيد آبِ انجير خوردهايد.»