0

کوتاه و خواندنی > لطائف

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389  1:06 PM

 

حساسيته

يك روز اخوي‌ام را به منطقه بردم و يكي از بچه‌ها كه شوخ و بذله‌گو بود، او را ناوارد و ساده گير آورده و بساط كرده بود: كه آخه مردم، دارم مي‌ميرم، به دادم برسيد، لامروت‌ها! نامسلمونا! اخوي ما هم كه قضيه را جدي گرفته بود، كه بيا روي كولم سوار شو بريم بهداري يا كسي را از بهداري بياورم، و از اين حرف‌ها و او هم بيشتر ناله و زاري مي‌كرد.
من كه احوالات او را مي‌دانستم، پرسيدم حالا چي شده؟ حتماً هله هوله خوردي، و الا دل كه بي‌خودي درد نمي‌گيرد و او شكسته بسته گفت: «چيزي نيست... حساسيته... من هر وقت يه گوسفند مي‌خورم يه خورده دلم درد مي‌گيرد، حالا چه‌كار كنم؟» كه يكي از بچه‌ها گفت: هيچي،‌ صد دفعه تا حالا بهت گفتم دكترت را عوض كن، و نزد دامپزشك برو!
اخوي ما كه پاك مات و مبهوت شده بود،‌ خنده‌اش گرفت و تازه فهميد قضيه از چه قرار است.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 132

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها