پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 12:33 PM
اي كه دستت مي رسد كاري بكن
گاهي ميشد آه در بساط نداشتيم، حتي قند براي چاي خوردن، شب پنير، صبح پنير، و ظهر هم خرما. صداي همه در آمده بود. ديگر حرفي نبود كه نثار شهردار و تداركاتچي نكنند. آنها هم در چنين شرايطي لام تا كام نميگفتند، كه هوا پس بود.
طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالي داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اي كه دستت ميرسد كاري بكن» و شهردار كه در حاضر جوابي چيزي از بقيه كم و كثر نداشت ميگفت: «دستم ميرسد جانم و ليكن نيست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چين بنداز، اگر خودم را ميخوريد بار بگذارم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 134