0

تنها زیر سایه ی خدا

 
hasantaleb
hasantaleb
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1387 
تعداد پست ها : 58933
محل سکونت : اصفهان

تنها زیر سایه ی خدا
چهارشنبه 29 دی 1389  12:12 AM

همهمه  فضای ایستگاه قطاررا پر کرده بود . مادرم از توی جیبش چند تا سکه در آورد وتوی مشتش دور سرم چرخاند؛

ان شاء ا... به سلامت برگردی  . التماس دعا.

گفتم : محتاجیم به دعا . مگه دارم می رم سفر قندهار ، یه هفته دیگه بر می گردم.

سارا گوشه کتم را کشید:

بابا...بابایی....عروسک یادت نره ...ها.

بهش لبخند زدم . باشه گلم.

نگاهم بی اختیار برگشت طرف مردی که کمی آنطرفتر ایستاده بود و خیره ، داشت بچه هایی را نگاه می کرد که حدس زدم از طرف مدرسه می روند مشهد . زنی که پیش مرد ایستاده بود زد به شانه اش : یادت نره رسیدی زنگ بزن . باشه ؟

پسر ها خوشحال از زیر قرآن رد می شدند.

مرد یکدفعه برگشت .سرش را انداخت پایین وگفت : چی گفتی خانوم . گفتی زنگ بزنم ، باشه .

سوت قطار به صدا در آمد.خداحافظی کردم و سوارشدم .

کوپه 26.چمدان را گذاشتم کنارم و نشستم . سارا دست تکان داد . قطار آرام شروع به حرکت کرد . در نیمه باز کوپه کشیده شد.  بر گشتم ،همان مردی که پایین دیده بودمش . سلامی داد . ساکش را گذاشت بالا ونشست روبرویم .

می خواستم سر حرف را باز کنم ولی هیچ چیزی برای گفتن به ذهنم نمی رسید . کیف پولش را از جیب کتش بیرون آورد و نگاهش لای کیف ماند . حدس زدم عکسی ، چیزی باید توش باشد . چشم هاش خیس شد. یکدفعه دلم بدجوری گرفت .

سرش را که آورد بالا متوجه نگاه من شد.

گفتم :بببخشید... . بقیه حرفم را خوردم.

گفت :مثل اینکه ناراحتتون کردم .

سرم را تکان دادم : نه! میشه بپرسم چی اینقدر ناراحتتون کرده .

کیفش را گرفت طرفم . عکس سه در چهار جوانی حدودا 22 ساله.

قطره اشک از چشمش افتاد پایین و لای موهای صورتش گم شد.

- دلم برا یوسف تنگ شده .

حدس زدم باید پسرش باشد.

گفت : دست خودم نیست . هر وقت می بینم یکی از زیر قرآن رد می شه ، دلم می گیره . می دونی یوسف هیچ کس رو غیر خدا نداشت ، تو طبقه دوم سپاه می موند. یه سری که اعزام نیرو بود؛ مادرا ، پدرا،همسرا، بچه ها ... همه جمع بودن . شیرینی ، آجیل و ساک های برزنتی ، خنده های رزمنده ها ، گریه مادرا....

همه رو از طبقه دوم سپاه می دیدم . یوسف هم با اون اعزام جبهه می رفت . گفتم برم ببینمش . وقتی دم در اتاقش رسیدم  یه چیزی دیدم که بد جوری سوزوندم...

زد زیر گریه :

 ازلای  در نیمه باز اتاق دیدم یوسف ساکش رو انداخته روی دوشش . یه قرآن کوچیک بالای سرش گرفته و خودش رو از زیر قرآن رد می کنه ...! یه لحظه  برگشت . منو که دید اشک هاش رو پاک کرد و پرسید : وقت حرکته؟.... .

 

مامور کنترل بلیط در زد وآمد تو.

او دیگر تا آخر سفرحرفی نزد .

حس کردم من هم دلم برای یوسف تنگ شده .  

تکان های مداوم قطارچشم هایم را سنگین کرده بود .مرد تکیه داده بود به پشت وچشم هایش را بسته بود . چشم هایم بی اختیار بسته شد.

 به قلم:فاطمه.ق

الهام گرفته ازکتاب”ماهی ماه”(خاطرات غواص شهید یوسف قربانی نوشته خانم معصومه اکبری)

 

عالم محضر خداست درمحضر خدا گناه نکنید حضرت امام (ره)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها