پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:58 PM
حسام همانگونه كه ادعا كرده بود طي چند روز آينده بار و بنديلش را بست. با بدرقه همه از جمله من كه نمي توانستم بهانه اي براي نبودن بتراشم، از زير آينه و قرآن و اشك مادرش عبور كرد و به سفر رفت.
مثل گذشته با سري پايين از من خداحافظي كرد. انگار قهر بود! با رفتنش نفس راحتي كشيدم. شايد همانطور كه مي گفتند، از دل برود هر آن كه از ديده برفت.
هفته بعد هما به همراه خانواده اش براي اينكه غرور او را جريحه دار نكند به بهانه مسافرت تابستاني براي خبرگيري از او به اصفهان رفت و با اخبار خوش برگشت.
اينطور كه مي گفت حسام آپارتمان كوچكي اجاره كرده و مشغول به كار شده بود. روحيه اش نسبت به زماني كه رفته بود خيلي بهتر بوده و گفته از اول مهر براي كارشناسيِ رشته خودش كه تربيت بدني بود ادامه تحصيل مي دهد با اينكه اينطور مي شنيدم لااقل هفته اي دو بار حسام به مادرش تلفن مي زد و احسان و هما و هانيه هم مدام با او در تماس بودند، مادر شوهرم طاقت نياورد و يك ماه بعد با هانيه و شوهرش به اصفهان براي ديدن او رفت بعد از برگشت يك هفته اي آرام گرفت. ظاهرا با ديدن وضع زندگي و كار او خيالش راحت شده بود.
دل من هم آرام گرفت و از اين به بعد راحت تر مي توانستم به زندگي ام برسم.
اواسط تابستان عروسيِ آذر دخترخاله احسان برگزار شد. مادر شوهرم به عمد وقتي از او حرف مي زد آه مي كشيد. شايد هم من اشتباه مي كردم و اصلا او نمي دانست كه من از قضيه خبر دارم.
اصراري براي نرفتن به عروسي نداشتم و احسان هم مجبورم نكرد. ولي فرشته خواست بروم تا هيچكس نفهمد من از چيزي خبر دارم. مخصوصا تاييد كرد كه رفتارم طبيعي باشد ولي رفتارِ غير طبيعيِ مادر شوهرم نمي گذاشت! با اينكه بين هما و هانيه نشسته بودم و آنها كاملا هواي مرا داشتند. شايد هم مادرشوهرم ناخواسته عذابم مي داد. براي عروسي كه به نظر من اصلا قشنگ نشده بود، غش و ضعف مي رفت. اما يك بار هم از من كه همه آن شب در لباس تنگ و براق و مشكيِ شب تعريف و تمجيدم مي كردند، يك كلام نگفت! با اين همه مدام سعي مي كردم رفتارهاي او را ناديده بگيرم و احسان را در نظر بياورم كه وقتي آماده از اتاق بيرون آمدم چه كار كه برايم نكرد.
آخر شب هم كه بر مي گشتيم هيچ از ناراحتي ام بروز ندادم. گرچه كه مادرش تا رسيدن به خانه يك لحظه زبان به كام نگرفت و پشت سر هم از عروس و دامادِ برازنده مي گفت.
با همه تلاشي كه براي پنهان نگه داشتن ناراحتي ام كرده بودم احسان مهربان دركم كرده بود. به محض رسيدن به خانه مثل هميشه و پرحرارت در آغوشم كشيد و غصه را از دلم زدود.
اولين مسافرت كاريِ احسان بعد از ازدواجمان، يك هفته بعد از عروسيِ دختر خاله اش پيش آمد. با شنيدن اين خبر كه با كلي مقدمه چيني به من فهماند، انگار تمام غصه هاي عالم را در دلم ريختند.
مدام بغض سنگين راه نفسم را مي بست و با ديدن هر بارش منتظر تلنگري بودم كه آنرا بتركانم.
هر چه مي خواستم خودم را كنترل كنم نمي توانستم. دست خودم نبود. فكر مي كردم با رفتنش يك تكه از وجودم را با خودش مي بَرَد.
با هر بار گريه من صبورانه و عاشق در آغوشم مي كشيد. اشك هايم را با جلو سينه پيراهنش پاك مي كرد و نازم را مي كشيد. شب قبل از رفتنش كه خيلي بي قراري مي كردم بعد از كُلي نوازش گفت :
- تو فكر مي كني دوري از تو برام آسونه؟!
جوابي ندادم و در عوض شدت گريه ام بيشتر شد. صورتم را ميان دستانش گرفت و با چشمان مشكيِ قشنگش به من خيره شد.
- تازه نمي دوني چند وقته كه هر بار اينطور ماموريتي برام پيش مياد به هر بهانه به كس ديگه اي پاسش مي دم. از خودت نمي پرسيدي چرا از اون مسافرت هاي زيادي كه مي گفتم خبري نيست؟
فكر كردم راست مي گه. الان تقريبا پنج ماه از ازدواج ما گذشته بود و او حتي يكبار هم به مسافرت كاري نرفته بود. باز هم به جاي جواب گريه كردم. صورت خيسم را به روي سينه گرمش گذاشت و دستش را به ميان موهاي بلند و بازم فرو بُرد.
- به خدا اين دفعه هم خيلي سعي كردم ولي نشد. چي كار كنم؟ ولي بهت قول مي دم هر شب بهت تلفن بزنم. اگر هم راحت تري اين يك هفته كه من نيستم برو خونه پدرجونت بمون. اينطوري خيال من هم راحت تره.
سپس مرا به شوخي روي تخت هل داد و گفت :
- برو بابا! پس اگه تا چند ماه پيش كه جنگ بود و براي تهيه گزارش به خط مقدم جبهه مي رفتم بودي چه كار مي كردي. خدا رو شكر اون موقع به حرف مامان گوش نكردم و ازدواج نكردم.
از فكرش هم دلم لرزيد و بي اختيار به شجاعت و صبر همسران رزمندگان غبطه خوردم. چطور طاقت مي آوردند؟ گرچه كه مي دانستند ممكن است آن ها را هرگز نبينند و خيلي ها هم نديدند.
با اين حرف احسان به خودم آمدم. نبايد همسرم را با فكري نگران راهي مي كردم. راست مي گفت طفلكي، ماموريت كاري بود و نمي توانست از آن شانه خالي كند.
وقت رفتنش كه صبح زود بود، فشار زيادي به خودم آوردم و گريه نكردم. لبخند مي زدم تا او را ناراحت نكنم ولي مي فهميد خنده ام دردناك است. دستي به قسمت اشك هاي نبوده ام كشيد و ردش را بوسيد.
وقتي سينيِ قرآن و آب را بالاي سرش گرفتم دستهايم بر اثر فشار گريه پنهاني مي لرزيد. عاشقانه بوسيدمش ولي حرفي نزدم تا بغضم نتركد.
وقتي كمي از در حياط فاصله گرفت دوباره برگشت و نگاهم كرد. اشك هاي سرازيرم را در تاريك و روشن هوا نديد. كاسه آب را همراه اشك هايم پشت سرش خالي و آرزوي به سلامت برگشتنش را كردم.
تا ساعتي بعد از رفتنش روي تختم افتادم و گريه كردم. اگر تفاهم باشد چه زود اُنس و الفت برقرار مي شود. طوري كه طاقت دوريِ جفتت را هم نداشته باشي.
با اينكه سرم سنگين بود ولي نمي شد به خاطرِ شلوغيِ مسافرت هاي تابستاني و اوج كار آژانس به سر كار نَرَوم. پس از روي اكراه حاضر به رفتن شدم. جلو در با مادر شوهرم خداحافظي كردم و گفتم كه اين هفته به خانه نمي آيم.
خوب بود كه زياد وابسته ام نشده بود و اصراري براي ماندنم به بهانه تنهايي اش نداشت.
مي دانستم يا به خانه دخترهايش مي رود و يا يكي از آن ها شب ها پيشش مي مانند.
بي حوصلگي ام آن روز در محل كار، ياد احسان و اولين ماموريت نامزد نازنين را زنده كرد. به يادش خنديدم و به نازنين حق دادم كه آن برخورد را داشته باشد. براي نازنين گفتم! كلي مسخره ام كرد و سر به سرم گذاشت و آخر سر دلداري ام داد كه به مرور زمان عادت مي كنم.