پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:42 PM
فصل سوم - 1
سال تحويل و گرمي اي كه آن سال سر سفره هفت سين ما داشت قابل انكار نبود. فرشته سفره هفت سين قشنگي كه البته نشان مي داد هر چيزي را با نظر من مي گذارد، چيد. شيرينيِ دست پخت خودش كه با سماجت تمام از من هم كمك گرفته بود، سبزي پلو ماهيِ خوشمزه، سبزه اي كه به قدر كافي بلند و قشنگ شده بود و روبان قشنگي كه براي دور آن درست كرده و من فقط سنجاقش را زدم ولي وقتي تكتم كُلي از آن تعريف كرد با افتخار درست كردن آن را به نام من تمام كرد!
ديگر با او نمي جنگيدم ولي صميمي هم نشده بودم. به وجودش در همين مدت كم عادت كرده بودم و ديگر كمتر عذابم مي داد.
پدر جون طبق معمول هر سال از لاي قرآن عيدي ام را داد و فرشته بعد از اينكه به گرمي صورتم را بوسيد يكي از بسته هاي كادو پيچي را كه سر سفره گذاشته بود به طرفم گرفت، از او تشكر كردم پدر جون گفت :
- اگر دوست داري بازش كن دخترم.
كادو را باز كردم و حيرتزده به فرشته نگاه كردم. كيف قشنگي بود كه شبي كه همه با هم به بازار رفته بوديم فقط از نگاهم كه به روي كيف ثابت مانده بود و با انگشت چند لحظه آنرا به تكتم نشان دادم فهميده بود. زبانم بند آمده بود و نمي دانستم چه بگويم ولي برق شادي در چشم هاي راضي او ديده مي شد، گفت :
- نمي خواي داخلش رو ببيني.
در كيف رو باز كردم، با كمال تعجب يك ست كامل لوازم آرايش ديدم. چيزي كه من تا حالا اصلا نخريده بودم ولي دوست داشتم كه داشته باشم. پدر جون با خوشحالي نگاهمان مي كرد. ديگر تاب نگاه هاي مهربانش را نداشتم. بلند شدم كه به اتاقم بروم ولي كشش عجيبي مرا به سمت فرشته مي كشيد. در چند لحظه كوتاه به طرفش خم شدم. با ميل صورتش را بوسيدم و بدون اينكه چيزي بگويم كيف به دست و دوان دوان به طرف اتاقم رفتم. در را بستم و روي تخت افتادم و يك دل سير گريه كردم. نمي دانم چقدر ولي وقتي آرام گرفتم همانطور كه دراز كشيده بودم اول دقيق به كيف نگاه كردم و سپس وسايل داخلش را بيرون آوردم و يكي يكي برانداز كردم. همه وسايل از جنس خوب و كاملا كم رنگ و دخترانه بود. چيزهايي كه مدتي بود آرزوي آنها را داشتم ولي نه روي آن را داشتم كه به تكتم بگويم نه به پدر جون!
وقتي به خانه مجيد مي رفتم دزدكي جلو ميز توالت تكتم كمي صورتم را دست كاري مي كردم و از اين كار لذت مي بردم. حالا همه آن چيزها را داشتم و بدون شك بي اجازه پدرجون آن ها خريده نشده بود. اين يعني اينكه در استفاده آن البته در حدي كه اندازه خودم را حفظ كنم، آزاد بودم.
خداي من، اين كارها را فقط يك مادر مي توانست براي دخترش بكند و فرشته اين كار را براي منِ از خود راضي كرده بود.
صداي زنگ در خبر از آمدن مجيد و تكتم داد و متعاقب آن چند ضربه كه به در اتاقم خورد. فورا خودم و وسايل را جمع كردم و گفتم بفرماييد.
فرشته بود. در را باز كرد، همانطور كه دست به دستگيره داشت نگاه خندان و پرمحبتش را به رويم پاشيد و گفت :
- پاشو بيا عزيزم برادرت و زن برادرت اومدن.
چشمكي زد با انگشت اشاره به لبهاي خودش كرد و ادامه داد.
- يه ذره رنگش بِده. از اوني كه هستي خوشگل ترم مي شي.
شرمگين به رويش لبخند زدم. در را بست و رفت. خوشحال برخاستم و جلوي آينه، رژ لب و كمي رژگونه زدم. از ادكلن خوشبويي هم كه گرفته بود كنار گوشم زدم و باز هم خودم را در آينه برانداز كردم.
با سن و محدوديتهايي كه من داشتم، برايم موهبتي بود.
وقتي با دودلي و شرمزده از اتاق بيرون آمدم، پدرجون با لذت نگاهم مي كرد، تكتم شادمانه چشمكي زد و مجيد فقط خنديد و فرشته دوباره گونه هاي قرمزم را بوسيد.
بعد از يك ساعتي كه مجيد و تكتم آنجا بودند همگي طبق معمول هر سال قصد رفتن به خانه دايي علي را كرديم. فرشته هم خيلي طبيعي انگار كه به ديدن برادر خودش مي رود، آماده رفتن شد. مسلما قبل از اين، با پدرجون توافق كرده بودند.
فكر مي كنم من بيشتر از او نگران رفتن و برخورد خانواده مادرم با او بودم ولي خودش كاملا آرام بود! نمي دانم چه شد ولي جلو در منزل دايي ام واقعا آرزو كردم آن ها رفتار خوبي با او داشته باشند گرچه كه از خانواده فهيم مادرم غير از اين را بعيد مي دانستم.
بهتر و راحت تر از آنچه من فكر مي كردم بود. فرشته با خونگرميِ مخصوص به خودش با زن دايي و خاله هايم كه آنجا بودند مودبانه روبوسي كرد و سال نو را تبريك گفت. آنها هم متقابلا تبريك گفتند. چند لحظه اي هم جلوي دايي بزرگم ايستاد و با سر پايين افتاده با او هم احوالپرسي كرد، تبريك گفت و تبريك شنيد ولي صورت او و پدرجون كاملا قرمز بود!
دايي مثل هميشه پدرجون را كنار خودش نشاند من و تكتم هم در طرفين فرشته كنار خانمها نشستيم. در مدتي كه آنجا بوديم فرشته سرش پايين بود و به چند سوالي كه زن دايي و خاله كوچكم از او پرسيدند كوتاه و مودبانه پاسخ داد. خاله كه كنارم نشسته بود آهسته، به گرمي دستم را فشرد و به رويم لبخند زد يعني كه او را تاييد كرد! نفسي به راحتي كشيدم. از دو طرف غير از اين انتظار نمي رفت.
وقتي از منزل دايي بيرون آمديم من كه كنار فرشته ايستاده بودم به وضوح صداي نفس راحتي را كه از سينه بيرون داد شنيدم! بي اختيار دلم برايش سوخت. مطمئنا اين برخورد برايش خيلي سخت بوده بعد از آن به خانه ي پدر تكتم رفتيم. در اين يكي دو سالي كه مجيد و تكتم ازدواج كرده بودند هر عيد، اول ما به ديدن پدر تكتم كه بزرگتر بود مي رفتيم. خانواده ي تكتم هم خيلي از فرشته خوششان آمد و مادر تكتم كلي از فرشته بابت رسيدگي هايي كه به تكتم مي كرد و تعريفشان را شنيده بود تشكر كرد.
در برگشت تكتم و مجيد آنجا ماندند و ما بيرون آمديم. داخل ماشين پدرجون خطاب به فرشته پرسيد :
- خب مقصد بعدي كجاست؟
فرشته نگاهي به من انداخت و جواب داد :
- اگه مژگان جون موافق باشه امروز همه ناهار منزل برادرم دعوت داريم. اينطوري شما هم بيشتر با بقيه آشنا مي شيد ولي اگه ناراضي باشيد براي من موندن توي خونه هم خوبه. مهم نظر شماست.
پدرجون چيزي نگفت و از آيينه فقط نگاهم كرد. پيشنهاد غيرمنتظره اي بود كه البته خيلي مودبانه داده شد به هيچ وجه نمي شد با او كه چنان برخوردي با خانواده ي مادرم داشت، بد جواب داد. غير از آن، من واقعا خجالت مي كشيدم. با درماندگي به هر دو كه منتظر جواب من بودند نگاه كردم و گفتم :
- مشكلي در رفتن ندارم ولي فقط من اونجا خجالت مي كشم. اشكالي نداره اگه من رو بذاريد خونه و خودتون بريد؟
فرشته بدون معطلي به پدر گفت :
- نه آقا اگه اينطوره كه مي ريم خونه. طفلكي حق داره آخه كسي رو نمي شناسه. من دلم نمياد اون رو روز اول عيدي تو خونه تنها بذاريم.
پدرجون راه افتاد. ولي جواب فرشته آنقدر قاطع و مهربان داده شده بود كه بي اختيار هنوز يك كوچه را نگذرونده بوديم كه گفتم :
- اگر نيومدن من مي خواد شما رو هم از رفتن منصرف كنه، باشه پس من هم ميام.
فرشته با خوشحالي به طرفم برگشت. باز هم دلم برايش سوخت حتما او دوست داشت امروز را با بقيه افراد خانواده اش بگذراند ولي به خاطر من مي خواست به راحتي از حق خودش بگذرد.
تا رسيدن به آنجا ديگر حرفي نزديم جلو در و قبل از وارد شدن فرشته به گرمي دستم را فشرد. به اين ترتيب مي خواست نگراني و خجالت را از من دور كند.
خانواده ي او همه همانطور كه قبلا آشنا شدم آدمهاي فهيم و خوبي بودند با خوشرويي من و پدرجون را در جمعشان پذيرفتند و فرشته مرا كنار خودش نشاند.
بچه هاي خواهر و برادرهاي فرشته زياد نبودند بعضي از من بزرگتر بودند و ازدواج كرده بودند و بعضي هم كوچكتر بودند. من فقط با يكي از دخترهاي برادرش كه تازه ازدواج كرده بود كمي صحبت كردم وگرنه با ديگران نتوانستم رابطه برقرار كنم. واقعا خجالت مي كشيدم. ولي فرشته تنهايم نگذاشت و تا بعد از ناهار كه آنجا بوديم از كنارم تكان نخورد حتي براي كمك به سفره.
پدرجون خيلي راحت با آنها كنار آمد و از دور مي ديدم كه با باجناقش تخته نرد بازي مي كرد. عيد خوبي بود. هفته اول كه ديد و بازديد هاي عيد و من كه حسابي راحت شده بودم و دست به سياه و سفيد نمي زدم كه البته فرشته نمي گذاشت. تنها پذيرايي از مهمانها به عهده ي من بود و تازه بعد از آن فرشته انگار كه كار خيلي مهمي انجام داده ام كلي تشكر مي كرد.
هفته ي دوم را هم به اتفاق مجيد و تكتم مسافرتي به اصفهان و شيراز رفتيم. پدرجون مهمانسرايي از قبل گرفته بود و واقعا براي همه ي ما مسافرت خوبي بود و خيلي خوش گذشت. تكتم خيلي صميمي و راحت با فرشته رفتار مي كرد ولي من هنوز نمي توانستم از مرز احساساتم بگذرم و رابطه ام را با او گرمتر كنم.
بعد از عيد زندگي به روال عادي خودش برگشت. رفتارهاي مهربان فرشته مرا كاملا رام كرده بود. ظاهرا او بيشتر از اين از من انتظار نداشت و حالتي تفاهمي در خانه به وجود آمده بود.
سرم را به درس خواند كه حالا تنها كارم شده بود گرم مي كردم و تا تنها بوديم بيشتر وقتم را در اتاقم مي گذراندم به غير از آن هم فقط وقتي چيزي مي پرسيد جوابهاي كوتاه مي دادم.
انگار كم كم به وجود هم عادت كرديم يك شب كه به جشن عروسي دختر يكي از همكارانش كه آن هم مجردي دعوتش كرده بودند رفت و تا آخر شب كه پدرجون به دنبالش رفت جاي خالي اش را كاملا حس مي كردم!
نظر لطف پدر برعكس آنچه فكر مي كردم ذره اي از من كم نشده بود حتي محبتي هم از جانب فرشته اضافه شده بود كه ديگر نمي شد گفت تصنعي است. از هر لحاظ به من مي رسيد اعصابم آرام گرفته بود سعي مي كردم يه طوري محبتهايش را جبران كنم اما خجالت مي كشيدم.