0

رمان همراز

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389  11:41 PM

فصل دوم - 1

روز بعد كه جمعه بود هر سه با هم تا نزديك ظهر خواب بوديم. بعداً فهميدم آن دو تا صبح بالاي سر من بيدار بوده اند چونكه تا آن موقع در تب مي سوخته ام.
طفلكي تكتم با آن حال خودش فوراً دست به كار شد. برايم سوپ گذاشت و مجيد هم با شوخي و بدون اينكه ديگر حرفي از ديشب بزند مشغول تدارك كباب شد. براي پختن كباب ها هم مرا مجبور به بيرون آمدن و باد زدن كرد. تبم قطع شده بود و حال بهتري داشتم.خصوصاً كه آن روز هوا خيلي خوب و بهاري بود. بعد از نهار و كمي استراحت مجيد پيشنهاد داد كه سري به پدر جون بزنيم. با اينكه ميلي به رفتن نداشتم نخواستم دوباره برادرم را ناراحت كنم و با اكراه قبول كردم. اول مجيد تلفن زد و آمدنمان را خبر داد و سپس راه افتاديم.
بين راه مجيد دوباره يك جعبه شيريني گرفت و وقتي جلو در حياط رسيديم، كه خواهر و برادر فرشته قصد رفتن داشتند و پدر جون و فرشته براي بدرقه آن ها به بيرون آمده بودند.
بعد از سلام و احوالپرسيِ خشكي با فاميل فرشته به طرف پدر جون كه برايم آغوش گشوده بود رفتم. با وجود دلخوري از او نتوانستم خوددار باشم و در آغوشش فرو رفتم اشك هاي خسته ام را كنترل كردم. اجازه دادم مرا به خود بفشارد و من هم سينه آشنا و امنش را حريصانه بو مي كشيدم.
بعد از آن با اندك هُلي كه پدر جون به من وارد كرد به طرف فرشته رفتم. به سردي دست در گردنش انداختم و بدون بوسيدنش گذاشتم صورتم را ببوسد.
با رفتن مهمان ها همه با هم به داخل منزل رفتيم. به محض وارد شدن يك بوي خوب را كه برايم خوش آيند نبود حس كردم، بوي تميزي، بوي چاي، بوي كيك و در كُل بوي يك كدبانو!
ظاهراً مجيد هم متوجه اين بو شده بود چونكه با لذت بيني اش را بالا كشيد و با حس غريب و بدون شوخي و گرم گفت :
- چه بوي خوبيه پدر جون. خونه مون بوي مادر داشتن گرفته.
تكتم آهسته به شانه او زد و به من اشاره كرد. مجيد جدي و آميخته به شوخي گفت :
- چيز بدي نگفتم كه. دروغ نمي گم. تا حالا هر وقت وارد مي شديم خونه بوي خواهر داشت ولي از اين به بعد بوي خواهر و مادر مي ده و اين خيلي خوبه. من كه ديگه هر شب اينجام.
پدر خنديد و فرشته با لبخندي گرم جواب داد :
- قدمتون روي چشم آقا مجيد. براي من هم خيلي عاليه كه يه مرتبه اي يه خانواده خوب پيدا كرده ام.
حوصله اين چرت و پرت ها را نداشتم. براي تعويض لباس به اتاقم رفتم. كادوي من همان طور سربسته روي ميز راهرو بود. اين يعني به اتاقم نرفته بود. بدون توجه به كادو به اتاقم رفتم اما پشت سرم تكتم با كادو آمد با نگاهي ناراضي و لحني دلخور اما مهربان گفت :
- مژگان جون مگه تو به من قول ندادي خوددارتر باشي؟ چرا اينقدر خشكي؟ به خدا پدر جون غصه مي خوره. فرشته خانم هم همينطور. درست نيست يه خانم سيد رو ناراحت كني.
با لحني كه سعي مي كردم بي ادبانه نباشد جواب دادم.
- من كه كار بدي نكردم ولي به جون تو نمي تونم كار خوبي هم بكنم.
تكتم با لبخندي مهربان و با يك با اجازه گفتن شروع به باز كردن كادويم كرد. يك بلوز نارنجي خوشرنگ بود. با به به و لذت آنرا جلو ديدگان مشتاقم باز كرد. يقه كج و قلاب بافي شده و آستين هاي كوتاه و چسب، خيلي مدل آنرا قشنگتر كرده بود. تكتم با خوشحالي گفت :
- چقدر قشنگه مژگان. معلومه فرشته خانم خيلي با سليقه است.
چشمكي زد و ادامه داد :
- ولي بلوز تو خيلي باحال تره. معلومه تو رو بيشتر از من دوست داره.
با بي تفاوتي شانه بالا انداختم ولي تكتم دست بردار نبود و گفت :
- براي شروع بلوزت رو تنت كن و موهاي قشنگت رو بنداز رو شونه هات بيا بيرون تا پدر جون كيف كنه.
خواستم مخالفت كنم كه تكتم حربه هميشگي اش را به كار گرفت و با گردن كج و يك به خاطر من گفتن مرا مجبور به كوتاه آمدن كرد. رنگ بلوز كاملاً با پوستم هم خواني داشت. تكتم همانطور كه مي خواست موهايم را باز كرد. با لذتي خواهرانه براندازم كرد و صورتم را بوسيد.
خودش هم بلوز جديدش را پوشيده بود. مانتو و روسريش را در آورد. موهايش را شانه زد و با هم از اتاقم بيرون آمديم.
اول از همه چشم مشتاق پدر جون به ما افتاد و سپس مجيد، كه او هم پليور اهدايي اش را پوشده بود فرشته در آشپزخانه بود. مجيد با حرارت و صداي بلند گفت :
- فرشته خانم بياييد هنرهاي قشنگتون رو ببينيد. خدا خيرتون بده كه شب عيدي ما رو نو نوار كردين.
فرشته با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمد. با نگاهي به من و تكتم گفت :
- كار منو اندام هاي قشنگ دخترهاي خوشگلم به رونق آورده.
تكتم بازوي مرا گرفت و به طرف فرشته برد. اول خودش او را بوسيد و تشكر كرد. من هم مجبوري ولي سرد او را بوسيدم و تشكر كردم.
وقتي نشستيم مجيد سيني را از فرشته گرفت و از همه پذيرايي كرد. بشقابها را خود فرشته جلومان گذاشت من كنار پدر جون نشسته بودم و او دستش را دور شانه ام انداخته بود. با وجود اينكه از در كنار او بودن مثل هميشه لذت مي بردم ولي صدايي موذي در مغزم مي گفت كه علاقه پدر جون مثل سابق نمي شود!
مجيد با ديس كيك خوشگلِ دستپخت فرشته جلوم خم شد. تا به نشانه نخواستن سر تكان دادم، دست روي شانه ي افتاده ام گذاشت و آهسته آنرا فشرد!
دلم براي پدرجون سوخت و بدون نگاه كردن به نگاه خصمانه مجيد با بي ميلي يك برش كوچك برداشتم. به جاي من مجيد دو برش بزرگ در بشقابش گذاشت. نشست و خطاب به فرشته گفت :
- قيافه ي كيكتون كه خيلي عاليه. با اجازه من كمي بيشتر برداشتم كه مزه ش رو كاملا بفهمم.
پدرجون فقط خنديد و فرشته نوش جان گفت.
همه به چهره خندان و باز مجيد نگاه مي كريدم كه بعد از هر قطعه خوردن با لذت سر تكان مي داد و در اين بين دوباره گفت :
- فرشته خانم لطفا دستور كيكتون رو به تكتم هم بديد. اين خيلي خوشمزه س.
فرشته نگاهي مهربان و صميمي به تكتم كرد و جواب داد :
- تكتم جان در وضعي نيست كه بخواد از اين كارها بكنه. هر وقت خواستيد خودم با كمال ميل براتون مي پزم.
جمعمان را آمدن عمه ها كامل كرد و تا ساعتي با گفتگوهاي شاد و شوخي هاي مجيد گذشت. تنها نفرات ساكت آن جمع من و پدرجون بوديم. من به خاطر ناراحتي و او به خاطر شرمندگي!
تا آخر كه آنجا بوديم من از كنار پدرجون تكان نخوردم. اما عمه مهين و مجيد به فرشته در پذيرايي به فرشته كمك كردند. با اينكه ظاهر كيك خيلي هوس انگيز بود ولي خودداري كرد و آنرا نخوردم.
دوباره با مجيد و تكتم به خانه شان برگشتم و تا يك هفته آنجا ماندم و سعي كردم با آرامش حاكم بر آنجا به امتحاناتم برسم. تا جايي هم كه توانستم به تكتم در خانه تكاني عيد كمك كردم.
در مدت آن يك هفته فقط يكبار ديگر به ديدن پدرجون رفتيم ولي او هر روز، آن هم چند مرتبه تلفن مي زد و حالم را مي پرسيد.
با اينكه هنوز از او دلگير بودم اما به محض شنيدن صدايش به قول تكتم مي شكفتم!
فرشته هم هر روز يكبار تلفن مي زد. از حال من و تكتم مي پرسيد و با اينكه هميشه سرد جواب احوالپرسي اش را مي دادم باز هم روز بعد زنگ مي زد و من هنوز عقيده داشتم اين رفتار مخصوص روزهاي اول جا افتادن است. طوري لجوج بودم كه ديگر مجيد و تكتم هم از نصيحت كردن من خسته شده بودند خاله بزرگم دوباره زنگ زد و از من قول گرفت عاقلانه عمل كنم، كه من به قولم وفا نكردم.
بالاخره جمعه بعد و درحاليكه فقط يكي ديگر از امتحاناتم مانده بود با مجيد و تكتم ناهار به منزلمان رفتيم و قرار شد ديگر با آنها برنگردم.
از در حياط كه وارد شديم تغييرات به چشم مي آمد. يك هفته به عيد مانده بود. باغچه ها كاشته شده و مرتب بوي تازگي و بهار، همراه شمعداني هايي كه از پشت پنجره زيرزمين بيرون آمده بود و دور باغچه چيده شده بود و حياط تازه شسته شده بود، طراوتي به همه حياط بزرگمان داده بود.
پدر و فرشته براي استقبالمان به روي تراس آمدند و مجيد باز هم از تميزي و طراوت آنجا تعريف كرد و باز هم آن طراوت و تازگي را مرهون تشريف فرمايي فرشته دانست و باز هم پدر چيزي نگفت و فرشته تشكر كرد.
با احساس يك گرسنه تازه به غذا رسيده خودم را در آغوش پدر رساندم و حريصانه او را بوسيدم و بوييدم و بر حسب احترامي زوركي آغوش گرم فرشته را به سردي پاسخ دادم و با سرسختي تمام او را نبوسيدم.
اعتراف مي كنم رفتار مهربانش حس مطبوعي به من مي داد كه با غروري بي جا نمي خواستم آنرا قبول كنم هنوز همه در حياط بودند كه من براي تعويض لباس به داخل رفتم.
چه بوي خوبي. بوي تميزي و خانه تكاني شب عيد همراه بوي قورمه سبزي و بوهايي مثل پياز داغ و نعناع داغ، گيجم كرد.
حالا كه كسي نبود با دقت به اطراف نگاه كردم. همه جا از تميزي برق مي زد. پرده ها، شيشه ها، مبلها و همه چيز. اما هيچ تغيير دكوري انجام نشده بود!
به ياد عيدهاي سالهاي گذشته افتادم كه با وجود كارگري كه دو روز پدر جون مي گرفت ولي من هم با در ميان بودن امتحانات ثلث دوم مجبور بودم پا به پايش كار كنم و از پاي بيافتم.
حالا هيچ خبري از آن خستگيها نبود و همه جا مثل جادوگري كه با چوب جادويش همه چيز را تغيير داده تميز و عالي بود ولي لجوجانه اين موهبت را نديده گرفته و آرزو كردم كاش فرشته نبود و من با جان و دل آن همه خستگي را مي پذيرفتم.
نفس عميقي از سر نااميدي كشيدم. ديگر كاري از دست من ساخته نبود. فرشته آمده بود كه بماند و مقداري از محبت پدر را بگيرد. آرزو كردم كاش اتفاقي برايش بيفتد و بميرد!
به اتاقم رفتم. معلوم بود هيچكس به حريم من دست درازي نكرده چونكه هيچ چيز دست نخورده بود لبخند موذي زدم! خوب بود كه لااقل حد خودش را مي فهميد.
لباس عوض كردم و از اتاق بيرون آمدم. فرشته همزمان با يك دست سيني و با دست ديگر ظرف شيريني از آشپزخانه بيرون آمد و لبخندي گرم تحويلم داد كه همان باعث شد ظرف شيريني را از او بگيرم. با مهرباني و انگار كه كار مهمي انجام داده ام گفت :
- دستت درد نكنه عزيزم. بيا بريم بيرون. بچه ها دوست دارن از اين هواي خوب استفاده كنن.
بدون مخالفت همراهش رفتم و زير چشمي براندازش كردم. يك دامن بلند قهوه اي و يك بلوز كرم بافتني كه مسلما كار خودش بود پوشيده بود و يك روسري كرم هم به سر داشت كه احتمال دادم به خاطر مجيد باشد.
چاي و شيريني را روي صندلي هاي كنار باغچه و زير آن آفتاب دلچسب خورديم. باز هم من كنار پدرجون نشسته بودم و دست مهربانش روي شانه ام بود.
پدر گرم صحبت با مجيد بود و تكتم با فرشته صميمي شده بود و من گاهي به صحبتهاي اين طرف و گاهي آن طرف گوش مي دادم و فرشته با حس يك ميزبان از ما پذيرايي مي كرد.
خودخواهانه فكر مي كردم مي خواهد با اين كارها نشان دهد كه همه كاره آن خانه از اين به بعد او خواهد بود و من به كنارم! محبتهايش را نديده مي گرفتم و با عينك بدبيني فقط بدي مي ديدم و بس.
ساعتي بعد كه براي ناهار به داخل رفتيم مجيد و تكتم بوي غداها را با نفسي عميق به جان كشيدند. تكتم گفت :
- من عاشق قورمه سبزي هستم. دستتون درد نكنه فرشته خانم. خيلي هوس قورمه سبزي كرده بودم!
فرشته با رضايت خنديد و جواب داد :
- خدا رو شكر. نمي دونستم بايد چي هوسونه براي خانمي حامله بپزم. به همين خاطر كمي آش كشكش هم پختم.
مجيد شادمانه دستها را به هم ماليد :
- به به. ديگه از اين بهتر نمي شه. خوبه ما هم به بهانه تكتم به نوايي مي رسيم. من و مژگان كشته مرده ي آش كشكيم.
مجيد نگاهي به اطراف انداخت و ادامه داد :
- چه خونه ي تميزي. بوي عيد مي ده. دستتون درد نكنه ولي اگه ميز تلويزيون رو جلوي پنجره مي ذاشتيد بهتر نبود؟
به جاي فرشته پدرجون جواب داد :
- منم گفتم ولي فرشته خانم گفت باشه با سليقه خوب مژگان دكور عوض كنيم.
تكتم آرام به پهلويم زد و مجيد گفت :
- خوب پس تا شما و تكتم به داد شكم گرسنه ما برسيد و سفره رو آماده كنيد من و پدر و مژگان هم كمي تغيير دكور مي ديم.
وقتي پدر و مجيد دست به كار شدند ناچار به كمكشان رفتم. تكتم و فرشته هم به آشپزخانه رفتند.
در حين كار به حركت و صحبتهاي فرشته فكر مي كردم. رفتار و كردار او با رفتار بدخواه من تناقض داشت كه نمي خواستم آنرا بپذيرم. جاي ميز تلويزيون را عوض كرديم. مجيد بلند گفت :
- فرشته خانم مبلها همين جا باشه؟
فرشته از آشپزخانه جواب داد :
- هر طور دوست داريد. مژگان جون از من جوونتره و سليقه ش بهتره. هر جور ميگه بچينيد!
مجيد نگاهي ناراحت به من انداخت و دست به كار شديم و تقريبا آخر كار ما بود كه فرشته صدا زد :
- تشريف بياريد غدا اماده ست. هر چي سخته بذاريد خودم مي كنم. شما خودتون رو خسته نكنيد.
پدر براي شستن دستهايش رفت. مجيد زير لبي و با لحني ناراحت به من گفت :
- زبونت خسته مي شه يه تشكر از بنده خدا بكني؟
با حيرت نگاهش كردم كه گفت :
- حيف از اون همه احترامي كه براي تويِ زبون نفهم مي ذاره.
دلم شكست. هنوز چيزي نشده احترام برادرم را هم از من دزديده بود. با نارضايتي به دستشويي رفتم آبي به صورتم زدم تا از آن حال خارج شوم. در آيينه به خودم نگاه كردم و گفتم : مي دونم باهات چيكار كنم!
با آن غذاهاي عالي، ميزي قشنگ چيده بودند. سبزي خوردن كه سالي يكبار هم به خاطر تنبلي من در سفره ما راه پيدا نمي كرد روي ميز با تربچه هاي نقلي اش خودنمايي مي كرد. به محض نشستن فرشته بشقاب اش را به دستم داد.
- بخور عزيزم. خسته شدي.
هر وقت فرشته با من حرف مي زد آن سه زير چشمي مرا مي پاييدند كه معذب مي شدم.
چه آش خوشمزه اي بود. هنوز هم مزه اش را فراموش نكرده ام. دلم مي خواست يك بشقاب ديگر بخورم ولي خودم را كنترل كردم كه او فكر نكند خيلي دستپخت خوبي دارد.
بر عكس من، مجيد و تكتم با هر قاشق به به شان بلند بود ولي پدر هم مثل من ساكت فقط مي خورد. قورمه سبزي اش هم حرف نداشت كه خودش برايم ريخت و باز هم جلوي ميل شديدم را گرفتم و نصف بشقاب بيشتر نخوردم و قبل از بلند شدن فقط تشكري كوتاه و رسمي كردم!
وقتي پدر و مجيد از آشپرخانه بيرون رفتند براي شستن ظرفها به جلوي ظرفشويي رفتم كه فرشته جلويم را گرفت.
- نه عزيز دلم. شما ميز رو جمع كنيد. من خودم ظرفها رو مي شورم. حيفه دستهاي لطيف شما خراب بشه.
و فرصت اعتراض نداد و مرا از جلوي ظرفشويي عقب كشيد. تكتم نگاهي معني دار و سرزنش بار به من انداخت كه فوري نگاهم را جلب كارم كردم.
آن روز تا بعد از ظهر استراحت كرديم و بعد از آن همگي با هم براي خريد عيد به بازار رفتيم. مثل هر سال هر چه خواستم پدر برايم خريد. براي هر خريد نظر تكتم را مي پرسيدم ولي فرشته تنها خريدش را كه كفش بود با نظر من انجام داد.
از نظر خراب من همه اينها نقشه بود تا نظر لطف برادر و پدرم را از من بگيرد.
شام بيرون خورديم. سر راه مجيد و تكتم را به خانه شان رسانديم و من همراه پدر و فرشته به خانه برگشتم.
و مي شد گفت از آن شب زندگي مشترك ما شروع شد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها