پاسخ به:رمان همراز
یک شنبه 26 دی 1389 11:40 PM
فصل 1
تا آن شب كه زمزمه هاي عمه ها و پدر را از پشت در شنيدم قضيه را جدي نگرفته بودم. وقتي صحبت ها به زمزمه هاي آهسته تبديل شد دلهره به جانم چنگ انداخت. يواشكي پشت در اتاقم گوش خواباندم عمه مهين مي گفت :
- به خدا داداش نمي دوني چقدر خانمه. ملوك ديدش، مگه نه ملوك.
و صداي عمه ملوك.
- آره به نظر من هم خيلي خانم و مقبول بود. خوبيش اينه كه بچه نداره. بچه اش نمي شده به همين خاطر با مژگان راه مي ياد. نگران نباش.
با چند لحظه تاخير صداي پدر را شنيدم.
- نمي تونم نگران نباشم. هنوز هم مي گم بهتره صبر كنيم وقتي مژگان هم مثل مجيد رفت سر خونه و زندگيش اون موقع اقدام مي كنيم.
و باز صداي پر شور عمه مهين كه حالا خيلي ازش بدم آمده بود.
- اين حرف رو نزن داداش. مژگان الان سن حساسي داره كه نياز به سايه مادر داره. بهت قول مي دم كه راحت با هم كنار مي يان. خصوصاً از طرف فرشته خانم كه كاملاً خيالم راحته.
وصداي عمه ملوك.
- داداش جان، مژگان اينقدر بزرگ شده كه بفهمه تو چقدر به خاطر اونا صبر كردي. من كه مي گم دل دل نكن توكل به خدا اجازه بده مهين با فرشته خانم صحبت كنه و قرار بگذارند.
و پدر با نگراني كه از صدايش مي باريد گفت :
- اگه فقط ناراحتي ام مژگان نباشه هيچ مسئله اي ندارم.
و صداي پيروزمند و شاد عمه هايم ختم جلسه را اعلام كرد.
آن شب تا صبح از ناراحتي خوابم نبرد، عكس مامانم را روي سينه گذاشتم و تا صبح گريه كردم. حالا كه درست فكر مي كنم مي فهمم كه چقدر خودخواه بودم. اما مسلماً اين اقتضاي سنم بود. 18سالگي و اوج بلوغ بسيار خودخواهم كرده بود. پدر مهربانم را فقط براي خودم مي خواستم. داستان ها و فيلم هايي كه از نامادري خوانده و ديده بودم يك جادوگر بدجنس را در نظرم تداعي مي كرد. كسي كه محبت پدرم را از ما مي گرفت.
پنهاني كتكم مي زد. پدر كه از راه مي رسيد چُغولي ام را مي كرد و باعث مي شد پدر نظرش از من كه دختر يكي يك دانه اش بودم برگردد. گرسنگي، لباس هاي پاره، كارهاي سخت خانه، آن شب همه اين صحنه هاي وحشتناك مثل فيلمي واضح از جلو چشمم مي گذشت.
محبت هاي پدر كه طي هفت سال فوت مادرم هميشه نثارم بود لوسم كرده بود. سال اول راهنمايي بودم كه مامان در اثر بيماري سرطان فوت كرد. پدر به تنهايي و به سختي من و مجيد را به ثمر رساند.
آن زمان پدر هنوز بازنشسته نشده بود. صبح اول وقت كه من و مجيد هنوز در خواب ناز بوديم بيدار مي شد. نهار ظهر، صبحانه و حتي ساندويچ بين روزم را هم آماده مي كرد. مجيد در آستانه ديپلم گرفتن بود به موقع بيدارش مي كرد تا به كارهايش برسد. مرا با ملايمت و كُلي ناز بيدار مي كرد تاكيد داشت حتماً صبحانه ام را بخورم و تا نمي خوردم خيالش راحت نمي شد.
هر صبح خودش مرا به مدرسه مي رساند و برگشت با سرويس بودم اما تا به خانه مي رسيدم تلفن مي زد تا مطمئن شود كه رسيده ام.
با همه تنها بودن تفريح و خريد و ديگر واجباتِ زندگي را حفظ مي كرد. با محبت و پشتكار تمام، مرا از آب و گل در آورد مجيد را به دانشگاه و سربازي فرستاد و يك سال مي شد كه با انتخاب خود مجيد همسر دلخواهش را عقد كرد و فرستادشان سر زندگي.
از نظر من تُكتَم زن برادرم كه محبت خواهرانه اي به من داشت خانواده مان را تكميل كرده بود و ديگر نياز به كسي نداشتيم. از سه سال پيش كه پدر بازنشست شده بود با همكاري يكي از دوستانش يك دفتر املاك داير كرده و با هم كار مي كردند. تا اندازه اي خيالش از جهت من راحت شده بود اگر شب ها كمي دير هم مي آمد يا مجيد و تكتم مي آمدند و يا به درس هايم مي رسيدم.
واقعاً پدر با همت نگذاشته بود كمبود مادر را حس كنم ولي من آنقدر نمي فهميدم كه پدر به غير از چايي و شامي كه من جلويش مي گذاشتم نيازهاي ديگري هم دارد كه من در آن سن درك نمي كردم.
نزديك هاي صبح بود كه خوابم برد. با دستان گرم پدر كه نوازشم مي كرد بيدار شدم. عكس مامان را آهسته از دستم گرفت و روي ميز گذاشت و با ملايمت زمزمه كرد.
- دختر گُلم باز كه ناراحت بوده. نمي خواهي به پدرت بگي علتش چيه؟
اشك هاي خشك شده ام دوباره روان شد و سرم را روي شانه پر مهرش گذاشتم. وقتي سكوتم را ديد دوباره پرسيد :
- بگو باباجان. دختركم دوباره هواي مادرش رو كرده؟
عاشق اين بودم كه موهاي بلندم را نوازش كند. همانطور كه دست به روي موهايم مي كشيد دلم نيامد آرامشش را به هم بزنم. پس چيزي نگفتم. آنقدر نشست تا گريه هايم تمام شد و سبك شدم. دستم را گرفت و بلندم كرد.
- پاشو باباجون. مي خوام صبحانه بخورم بي تو نمي شه. پاشو تنبل خانم.
آن روز كلاس هايم براي ظهر بود پدر زودتر از منزل بيرون رفت گفت كه به بانك و از آن جا هم به دفتر مي رود. تا ظهر كسل و بي حال بودم هيچي از درس خواندن نمي فهميدم، دلم كسي را مي خواست كه برايش حرف بزنم. نمي توانستم از پدر دلگير باشم همه ي اين قضايا را از چشم عمه هايم مي ديدم آن ها بودند كه مي خواستند آرامش خانواده ما را به هم بزنند وگرنه كه پدر حرفي نداشت، مشكلي نداشت.
كلاس هاي خسته كننده آن روز را كه تمام كردم عوض رفتن به خانه به منزل برادرم رفتم. مجيد هنوز نيامده بود و تكتم تنها بود. تا وقتي مجيد بيايد تكتم طبق معمول وادارم كرد كمي زبان كار كنيم. رشته فارغ التحصيلي او زبان انگليسي بود و الحق از سال گذشته كه وارد خانواده ما شده بود زبانم خيلي بهتر شده بود. ما بين درس خواندن نگاهي مشكوك به من انداخت و پرسيد :
- امروز خيلي سرحال نيستي، درست مي گم؟
ناگهان ياد پدرم افتادم و از جا جستم.
- واي به پدر جون خبر ندادم كه اينجا هستم. حتماً نگران شده.
از تكتم معذرت خواستم به طرف تلفن مي رفتم كه صداي تلفن بلند شد، تكتم خنديد :
- خود پدر جونه. حدست درست بود.
گوشي را برداشتم خودش بود نگران و دلخور گفت :
- مژگان بابا تو اونجايي. نبايد به من خبر مي دادي بابا؟ داشتم سكته مي كردم.
دلم از مهرباني اش ضعف رفت و از سهل انگاري ام شرمنده شدم.
- سلام پدر جون خيلي ببخشيد يادم رفت. همين الان يادم اومد مي خواستم زنگ بزنم كه شما پيشقدم شديد.
- خوب خيالم راحت شد. باش تا آخر شب بيام دنبالت.
تازه تماس قطع شد كه مجيد آمد. مجيد تنها برادرم و جزء عزيزانم بود. به نظر من خوشگل تر و خوش تيپ تر از او هيچ مردي نبود. هميشه وقتي نظرم را با احساس بيان مي كردم تكتم به شوخي مي گفت :
- تو حكايت خاله سوسكه رو داري كه قربون دست و پاي بلوري بچه ش مي رفت.
چشم هايم را جمع مي كردم و خودم را لوس مي كردم.
- نه جون من تكتم همينطور كه مي گم نيست؟
تكتم در جوابم مي خنديد و جواب مي داد :
- من كه نمي تونم با خواهر شوهر جواب در جواب كنم. تسليم.
و مجيد و پدر به ما مي خنديدند. مجيد به محض وارد شدن با سر و صدا گفت :
- باز كه اين دردونه اينجاست. من نمي دونم اين از جون ما چي مي خواد.
با ديدنش چند لحظه غصه هايم را فراموش كردم. با اشتياق به طرفش رفتم و گونه هايش را بوسيدم.
- سلام داداش.
پيشانيم را بوسيد و جواب سلامم را داد. به دفترهاي روي ميز نگاه كرد و گفت :
- باز كه بساط معلم بازي جوره.
تكتم با سينيِ چاي از آشپزخانه بيرون آمد و سلام كرد. مجيد جواب سلامش را داد. تكتم گفت :
- ولي امروز شاگرد ما حواس درست و حسابي نداشت. بايد به وليش شكايت كنم.
مجيد زيركانه نگاهم كرد.
- نشنوم. نكنه يكي دل خواهر خوشگلم رو برده.
با دلخوري اخم كردم و جواب دادم :
- يعني تو اينطوري راجع به من فكر مي كني؟
پا روي پا انداخت و گفت :
- پس چي مي تونه فكر يه دختر جوون رو مشغول كنه؟
منتظر همين سوال بودم تا اشك هاي دم دستم را سرازير كنم. تكتم در كنارم نشست و با نگراني دستم را گرفت :
- آخه چي شده؟
و مجيد با چهره اي پرسشگر بِهم خيره شد. بعد از كمي گريه گفتم :
- فكر مي كنم قضيه زن گرفتن پدر جدي شده. ديشب صحبت هاشون رو شنيدم.
مجيد بر خلاف انتظارم خنديد و سر تكان داد :
- تو باز فال گوش ايستادي شيطون؟
با دلخوري ميان گريه گفتم :
- مجيد نخند به خدا از ديشب دارم ديوونه مي شم.
تكتم به سادگي پرسيد :
- چرا؟
حيرت زده و ناراحت نگاهش كردم و گفتم :
- حق داري متعجب باشي. آخه براي تو كه مادرت بالاسرته درك نگراني من مشكله.
تكتم اخمي كرد :
- نگو مژگان جون. من يك ساله وارد خانواده شما شدم پدر جون با محبت هاش نذاشته شما جاي خالي مادر رو حس كنيد. براتون هم پدر بوده هم مادر.
- خوب همين منو ناراحت كرده. وارد شدن يه فرد غريبه به خانواده آروم ما فاجعه به بار مي ياره.
به جاي تكتم مجيد با جديت گفت :
- بي انصاف نباش خواهر جون. چرا پدر بايد عمرش رو به پاي ما تموم كنه. اون بنده خدا مگه چقدر سن داره. به زحمت اگه به 55 سال برسه. چرا بايد همه وجودش مختص من و تو باشه. پس خودش چي؟! نبايد به خودش هم برسه؟
با ناراحتي جواب دادم :
- از تو انتظار نداشتم. تو كه مي دوني من در حد توانم به پدر جون مي رسم.
مجيد دستش را به نشانه مخالفت تكان داد :
- نه حرفت رو قبول ندارم. نمي تونم بپذيرم كه آنقدر بچه اي كه نفهمي پدر به غير از چاي و شام و نهار نيازهاي ديگه اي هم داره كه تو نمي توني براش فراهم كني. از اون گذشته يك سال، دو سال ديگه كه تو هم ازدواج كني و بري چي. مگه بيچاره پدر محكوم به تنهاييه؟
سرسختانه جواب دادم :
- ولي پدر به همين وضع راضيه اين عمه ها هستند كه مصر به هم ريختن آرامش ما شده اند.
- اين براي اينه كه عمه ها از تو كه 18 سال سنته بيشتر مي فهمن وگرنه هيچ دشمني با آرامش ما ندارن.
تكتم با مهرباني مرا در آغوش گرفت و گفت :
- كمي عاقلانه تر فكر كن مژگان جون.
همه اين حرف ها مثل ميخي بود كه در سنگ فرو مي رفت. به غير از حرف خودم هيچ حرفي را قبول نداشتم. مي خواستم آن ها هم از من حمايت كنند. فكر مي كردم دركم نمي كنند همين باعث شد بر شدت ناراحتي ام افزوده شود. حتي روز بعد هم وقتي هم كلاسي و دوست صميمي ام جريان ناراحتي ام را شنيد به من خنديد.
روز جمعه طبق معمول بيشتر جمعه ها مجيد و تكتم تنها به منزل ما آمدند. اين چند روز مي فهميدم كه پدر به صورتي مي خواست با من حرف بزند ولي اين پا و آن پا مي كرد. احساس مي كردم با خودش درگير است. كلافه بود نمي توانست با من كه اين چند روزه با او سنگين رفتار مي كردم راحت باشد.
ظهر كه من و تكتم در آشپزخانه مشغول پختن غذا بوديم پدر، مجيد را به بهانه سركشي به باغچه بيرون برد. هواي مطبوع ظهر اسفند ماه آنقدر عالي بود كه هر دو را به كار انداخت. چند مرتبه آهسته از پنجره به بيرون نگاه كردم. گرم صحبت بودند. مطمئن بودم پدر دل را به دريا زده و موضوع را با مجيد در ميان مي گذارد. هر بار كه مجيد را خندان مي ديدم بيشتر عصباني مي شدم. توقع داشتم ناراحتي اش را بروز دهد و لااقل به خاظر من هم كه شده پدر را از اين كار منصرف كند.
يك بار هم به بهانه چاي بردن برايشان رفتم كه چيزي سر در بياورم ولي بي فايده بود چونكه آنها با ديدن من حرفشان را قطع كردند.
بعد از غروب مجيد اجازه مرا از پدر گرفت كه با آن ها به گردش بروم. پدر با رضايت سوييچ ماشينش را داد. اصرارهاي ما براي آمدن پدر بي فايده بود ولي قول داد كه با دوستانش تماس بگيرد و با آنها به استخر برود. اينطوري خيالم راحت شد و راضي شدم كه با آنها بروم. تازه داخل ماشين نشسته بودم كه مجيد گفت :
- تو كه اينقدر نگران پدري پس چرا اينقدر بدقلقي مي كني؟ فردا كه عروسي كني چي؟ پدرجون هميشه بايد توي خونه تنها باشه. اون موقع باعث نگرانيِ من و خودته.
ناراحت و دلخور جواب دادم :
- اگه مشكل فقط همينه من قول مي دم هيچ وقت ازدواج نكنم.
مجيد خنده عصبي كرد :
- واقعا كه بچه اي مژگان! برات متاسفم تو حتي نمي توني بفهمي ازدواج تو هم يكي از آرزوهاي پدره.
با حالتي قهر گونه گفتم :
- اصلا نظر من چه ارزشي داره؟ پدر هم كه داره با هم دستيِ خواهرهاش كار خودش رو مي كنه، مژگان هم به درك.
مجيد گفت :
- نه خير اينطورا هم كه تو مي گي نيست. پدر جون اينقدر بامعرفت و با گذشت هست كه اول رضايت ما رو بگيره. مي دوني كه اين حق مسلم پدره و مي تونه چشم هاش رو ببنده و هر كاري دلش مي خواد بكنه در اصل به من و تو هيچ ربطي هم نداره ولي آقايي كرد امروز كه با هم توي حياط بوديم با كُلي خجالت موضوع رو برام باز كرد. من بهش اطمينان دادم كه كار درستي مي كنه ولي بنده خدا همش نگران تو بود. مي گفت مژگان چند روزه تو همه، حتي مي گفت اگه تو راضي نباشي از خيرش مي گذره.
منتظر جواب شد ولي من ساكت ماندم و جوابي ندادم. خودش ادامه داد :
- من از طرف تو هم مطمئنش كردم. تو كه حرف منو زمين نمي ندازي. مي اندازي؟
تكتم برگشت و ملتمسانه نگاهم كرد.
- الهي قربون خواهر شوهر مهربون و خوبم بشم. بگو نه. بگو نه.
با ناراحتي ولي با لبخند سر تكان دادم. اشك هايم منتظر فرو ريختن بود. به زحمت خودم را كنترل كردم. نمي خواستم گردشمان را خراب كنم.