منوچهر [صفحه 24]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:29 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
سوی شهریاران سر انجمن و گر گویم آری و کامت رواست ازین مرغ پرورده وان دیوزاد سرش گشت از اندیشهی دل گران سخن هر چه بر بنده دشوارتر گشادهتر آن باشد اندر نهان چو برخاست از خواب با موبدان گشاد آن سخن بر ستاره شمر دو گوهر چو آب و چو آتش به هم همانا که باشد به روز شمار از اختر بجوئید و پاسخ دهید ستارهشناسان به روز دراز بدیدند و با خنده پیش آمدند به سام نریمان ستاره شمر ترا مژده از دخت مهراب و زال ازین دو هنرمند پیلی ژیان جهان زیرپای اندر آرد به تیغ ببرد پی بدسگالان ز خاک نه سگسار ماند نه مازندران به خواب اندرد آرد سر دردمند بدو باشد ایرانیان را امید پی بارهای کو چماند به جنگ خنک پادشاهی که هنگام او چو بشنید گفتار اخترشناس ببخشیدشان بیکران زر و سیم فرستادهی زال را پیش خواند بگفتش که با او به خوبی بگوی ولیکن چو پیمان چنین بد نخست من اینک به شبگیر ازین رزمگاه فرستاده را داد چندی درم |
|
شوم خام گفتار و پیمان شکن بپرداز دل را بدانچت هواست چه گویی چگونه برآید نژاد بخفت و نیاسوده گشت اندران دلش خستهتر زان و تن زارتر چو فرمان دهد کردگار جهان یکی انجمن کرد با بخردان که فرجام این بر چه باشد گذر برآمیخته باشد از بن ستم فریدون و ضحاک را کارزار همه کار و کردار فرخ نهید همی ز آسمان بازجستند راز که دو دشمن از بخت خویش آمدند چنین گفت کای گرد زرین کمر که باشند هر دو به شادی همال بیاید ببندد به مردی میان نهد تخت شاه از بر پشت میغ به روی زمین بر نماند مغاک زمین را بشوید به گرز گران ببندد در جنگ و راه گزند ازو پهلوان را خرام و نوید بمالد برو روی جنگی پلنگ زمانه به شاهی برد نام او بخندید و پذرفت ازیشان سپاس چو آرامش آمد به هنگام بیم زهر گونه با او سخنها براند که این آرزو را نبد هیچ روی بهانه نشاید به بیداد جست سوی شهر ایران گذارم سپاه بدو گفت خیره مزن هیچ دم |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا