منوچهر [صفحه 23]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:28 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
پدر گر دلیرست و نراژدهاست من از دخت مهراب گریان شدم ستاره شب تیره یار منست به رنجی رسیدستم از خویشتن اگر چه دلم دید چندین ستم چه فرماید اکنون جهان پهلوان ز پیمان نگردد سپهبد پدر که من دخت مهراب را جفت خویش به پیمان چنین رفت پیش گروه که هیچ آرزو بر دلت نگسلم سواری به کردار آذر گشسپ بفرمود و گفت ار بماند یکی به دیگر تو پای اندر آور برو فرستاده در پیش او باد گشت چو نزدیکی گرگساران رسید همی گشت گرد یکی کوهسار چنین گفت با غمگساران خویش که آمد سواری دمان کابلی فرستادهی زال باشد درست ز دستان و ایران و از شهریار هم اندر زمان پیش او شد سوار فرود آمد و خاک را بوس داد بپرسید و بستد ازو نامه سام سپهدار بگشاد از نامه بند سخنهای دستان سراسر بخواند پسندش نیامد چنان آرزوی چنین داد پاسخ که آمد پدید چو مرغ ژیان باشد آموزگار ز نخچیر کامد سوی خانه باز همی گفت اگر گویم این نیست رای |
|
اگر بشنود راز بنده رواست چو بر آتش تیز بریان شدم من آنم که دریا کنار منست که بر من بگرید همه انجمن نیارم زدن جز به فرمانت دم گشایم ازین رنج و سختی روان بدین کار دستور باشد مگر کنم راستی را به آیین و کیش چو باز آوریدم ز البرز کوه کنون اندرین است بسته دلم ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ نباید ترا دم زدن اندکی برین سان همی تاز تا پیش گو به زیر اندرش چرمه پولاد گشت یکایک ز دورش سپهبد بدید چماننده یوز و رمنده شکار بدان کار دیده سواران خویش چمان چرمهی زیر او زابلی ازو آگهی جست باید نخست همی کرد باید سخن خواستار به دست اندرون نامهی نامدار بسی از جهان آفرین کرد یاد فرستاده گفت آنچه بود از پیام فرود آمد از تیغ کوه بلند بپژمرد و بر جای خیره بماند دگرگونه بایستش او را به خوی سخن هر چه از گوهر بد سزید چنین کام دل جوید از روزگار به دلش اندر اندیشه آمد دراز مکن داوری سوی دانش گرای |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا