منوچهر [صفحه 20]
چهارشنبه 29 دی 1389 9:25 AM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
همی بود بوس و کنار و نبید سپهبد چنین گفت با ماهروی منوچهر اگر بشنود داستان همان سام نیرم برآرد خروش ولیکن نه پرمایه جانست و تن پذیرفتم از دادگر داورم شوم پیش یزدان ستایش کنم مگر کو دل سام و شاه زمین جهان آفرین بشنود گفت من بدو گفت رودابه من همچنین که بر من نباشد کسی پادشا جز از پهلوان جهان زال زر همی مهرشان هر زمان بیش بود چنین تا سپیده برآمد ز جای پس آن ماه را شید پدرود کرد ز بالا کمند اندر افگند زال چو خورشید تابان برآمد ز کوه بدیدند مر پهلوان را پگاه سپهبد فرستاد خواننده را چو دستور فرزانه با موبدان به شادی بر پهلوان آمدند زبان تیز بگشاد دستان سام نخست آفرین جهاندار کرد چنین گفت کز داور راد و پاک به بخشایش امید و ترس از گناه ستودن مراو را چنان چون توان خداوند گردنده خورشید و ماه بدویست گیهان خرم به پای بهار آرد و تیرماه و خزان جوان داردش گاه با رنگ و بوی |
|
مگر شیر کو گور را نشکرید که ای سرو سیمین بر و رنگ بوی نباشد برین کار همداستان ازین کار بر من شود او بجوش همان خوار گیرم بپوشم کفن که هرگز ز پیمان تو نگذرم چو ایزد پرستان نیایش کنم بشوید ز خشم و ز پیکار و کین مگر کاشکارا شوی جفت من پذیرفتم از داور کیش و دین جهان آفرین بر زبانم گوا که با تخت و تاجست وبا زیب و فر خرد دور بود آرزو پیش بود تبیره برآمد ز پردهسرای بر خویش تار و برش پود کرد فرود آمد از کاخ فرخ همال برفتند گردان همه همگروه وزان جایگه برگرفتند راه که خواند بزرگان داننده را سرافراز گردان و فرخ ردان خردمند و روشن روان آمدند لبی پر ز خنده دلی شادکام دل موبد از خواب بیدار کرد دل ما پر امید و ترس است و باک به فرمانها ژرف کردن نگاه شب و روز بودن به پیشش نوان روان را به نیکی نماینده راه همو داد و داور به هر دو سرای برآرد پر از میوه دار رزان گهش پیر بینی دژم کرده روی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا