0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

منوچهر [صفحه 8]
چهارشنبه 29 دی 1389  9:11 AM

چو گیرد بلندی چه خواهد بدن ستاره​شناسان هم اندر زمان بگفتند باشاه دیهیم دار که او پهلوانی بود نامدار چو بنشنید شاه این سخن شاد شد یکی خلعتی ساخت شاه زمین از اسپان تازی به زرین ستام ز دینار و خز و ز یاقوت و زر غلامان رومی به دیبای روم زبرجد طبقها و پیروزه جام پر از مشک و کافور و پر زعفران همان جوشن و ترگ و برگستوان همان تخت پیروزه و تاج زر وزان پس منوچهر عهدی نوشت همه کابل و زابل و مای و هند ز زابلستان تا بدان روی بست چو این عهد و خلعت بیاراستند چو این کرده شد سام بر پای خاست ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه به مهر و به داد و به خوی و خرد همه گنج گیتی به چشم تو خوار فرود آمد و تخت را داد بوس سوی زابلستان نهادند روی چو آمد به نزدیکی نیمروز بیاراسته سیستان چون بهشت بسی مشک و دینار برریختند یکی شادمانی بد اندر جهان هر آنجا که بد مهتری نامجوی که فرخنده بادا پی این جوان چو بر پهلوان آفرین خواندند                     همی داستان از چه خواهد زدن از اختر گرفتند پیدا نشان که شادان بزی تا بود روزگار سرافراز و هشیار و گرد و سوار دل پهلوان از غم آزاد شد که کردند هر کس بدو آفرین ز شمشیر هندی به زرین نیام ز گستردنیهای بسیار مر همه گوهرش پیکر و زرش بوم چه از زر سرخ و چه از سیم خام همه پیش بردند فرمان بران همان نیزه و تیر و گرز گران همام مهر یاقوت و زرین کمر سراسر ستایش بسان بهشت ز دریای چین تا به دریای سند به نوی نوشتند عهدی درست پس اسپ جهان پهلوان خواستند که ای مهربان مهتر داد و راست چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه زمانه همی از تو رامش برد مبادا ز تو نام تو یادگار ببستند بر کوهه​ی پیل کوس نظاره برو بر همه شهر و کوی خبر شد ز سالار گیتی فروز گلش مشک سارابد و زر خشت بسی زعفران و درم بیختند سراسر میان کهان و مهان ز گیتی سوی سام بنهاد روی برین پاک دل نامور پهلوان ابر زال زر گوهر افشاندند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها