منوچهر [صفحه 3]
سه شنبه 28 دی 1389 9:15 PM
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
|
سوی آسمان سربرآورد راست که ای برتر از کژی و کاستی اگر من گناهی گران کردهام به پوزش مگر کردگار جهان بپیچد همی تیره جانم ز شرم چو آیند و پرسند گردنکشان چه گویم که این بچهی دیو چیست ازین ننگ بگذارم ایران زمین بفرمود پس تاش برداشتند بجایی که سیمرغ را خانه بود نهادند بر کوه و گشتند باز چنان پهلوان زادهی بیگناه پدر مهر و پیوند بفگند خوار یکی داستان زد برین نره شیر که گر من ترا خون دل دادمی که تو خود مرا دیده و هم دلی چو سیمرغ را بچه شد گرسنه یکی شیرخواره خروشنده دید ز خاراش گهواره و دایه خاک به گرد اندرش تیره خاک نژند پلنگش بدی کاشکی مام و باب فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ ببردش دمان تا به البرز کوه سوی بچگان برد تا بشکرند ببخشود یزدان نیکیدهش نگه کرد سیمرغ با بچگان شگفتی برو بر فگندند مهر شکاری که نازکتر آن برگزید بدین گونه تا روزگاری دراز چو آن کودک خرد پر مایه گشت |
|
ز دادآور آنگاه فریاد خواست بهی زان فزاید که تو خواستی وگر کیش آهرمن آوردهام به من بر ببخشاید اندر نهان بجوشد همی در دلم خون گرم چه گویم ازین بچهی بدنشان پلنگ و دورنگست و گرنه پریست نخواهم برین بوم و بر آفرین از آن بوم و بر دور بگذاشتند بدان خانه این خرد بیگانه بود برآمد برین روزگاری دراز ندانست رنگ سپید از سیاه جفا کرد بر کودک شیرخوار کجا بچه را کرده بد شیر سیر سپاس ایچ بر سرت ننهادمی دلم بگسلد گر زمن بگسلی به پرواز بر شد دمان از بنه زمین را چو دریای جوشنده دید تن از جامه دور و لب از شیر پاک به سر برش خورشید گشته بلند مگر سایهای یافتی ز آفتاب بزد برگرفتش از آن گرم سنگ که بودش بدانجا کنام و گروه بدان نالهی زار او ننگرند کجا بودنی داشت اندر بوش بران خرد خون از دو دیده چکان بماندند خیره بدان خوب چهر که بیشیر مهمان همی خون مزید برآورد داننده بگشاد راز برآن کوه بر روزگاری گذشت |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا