0

شاهنامه فردوسي

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فریدون [صفحه 24]
سه شنبه 28 دی 1389  9:10 PM

بدرد دل و مغزتان از نهیب قباد آمد آنگه به نزدیک شاه منوچهر خندید و گفت آنگهی سپاس از جهاندار هر دو جهان که داند که ایرج نیای منست کنون گر بجنگ اندر آریم سر به زرور خداوند خورشید و ماه که بر هم زند چشم زیر و زبر بفرمود تا خوان بیاراستند بدان گه که روشن جهان تیره گشت به پیش سپه قارن رزم زن خروشی برآمد ز پیش سپاه بکوشید کاین جنگ آهرمنست میان بسته دارید و بیدار بید کسی کو شود کشته زین رزمگاه هر آن کس که از لشکر چین و روم همه نیکنامند تا جاودان هم از شاه یابند دیهیم و تخت چو پیدا شود پاک روز سپید ببندید یکسر میان یلی بدارید یکسر همه جای خویش سران سپه مهتران دلیر به سالار گفتند ما بنده​ایم چو فرمان دهد ما همیدون کنیم سوی خیمه​ی خویش باز آمدند سپیده چو از تیره شب بردمید منوچهر برخاست از قلبگاه سپه یکسره نعره برداشتند پر از خشم سر ابروان پر ز چین چپ و راست و قلب و جناح سپاه                     بلندی ندانید باز از نشیب بگفت آنچه بشنید ازان رزم خواه که چونین نگوید مگر ابلهی شناسنده​ی آشکار و نهان فریدون فرخ گوای منست شود آشکارا نژاد و گهر که چندان نمانم ورا دستگاه بریده به لشکر نمایمش سر نشستنگه رود و می​خواستند طلایه پراگنده بر گرد دشت ابا رای زن سرو شاه یمن که ای نامداران و مردان شاه همان درد و کین است و خون خستنست همه در پناه جهاندار بید بهشتی بود شسته پاک از گناه بریزند خون و بگیرند بوم بمانند با فره​ی موبدان ز سالار زر و ز دادار بخت دو بهره بپیماید از چرخ شید ابا گرز و با خنجر کابلی یکی از دگر پای منهید پیش کشیدند صف پیش سالار شیر خود اندر جهان شاه را زنده​ایم زمین را ز خون رود جیحون کنیم همه با سری کینه ساز آمدند میان شب تیره اندر خمید ابا جوشن و تیغ و رومی کلاه سنانها به ابر اندر افراشتند همی بر نوشتند روی زمین بیاراست لشکر چو بایست شاه

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها