فریدون [صفحه 20]
سه شنبه 28 دی 1389 9:07 PM
| یکایک بمرد گرانمایه گفت نهان دل آن دو مرد پلید شنیدم همه هر چه گفتی سخن بگو آن دو بیشرم ناپاک را که گفتار خیره نیرزد به چیز اگر بر منوچهرتان مهر خاست که کام دد و دام بودش نهفت کنون چون ز ایرج بپرداختید نبینید رویش مگر با سپاه ابا گرز و با کاویانی درفش سپهدار چون قارون رزم زن به یک دست شیدوش جنگی به پای چو سام نریمان و سرو یمن درختی که از کین ایرج برست از آن تاکنون کین اوکس نخواست نه خوب آمدی با دو فرزند خویش کنون زان درختی که دشمن بکند بیاید کنون چون هژبر ژیان فرستاده آن هول گفتار دید بپژمرد و برخاست لرزان ز جای همه بودنیها به روشن روان که با سلم و با تور گردان سپهر بیامد به کردار باد دمان ز دیدار چون خاور آمد پدید بیامد به درگاه پرده سرای یکی خیمهی پرنیان ساخته دو شاه دو کشور نشسته به راز بیامد هم آنگاه سالار بار نشستنگهی نو بیاراستند بجستند هر گونهای آگهی |
|
که خورشید را چون توانی نهفت ز خورشید روشنتر آمد پدید نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن دو بیداد و بد مهر و ناباک را ازین در سخن خود نرانیم نیز تن ایرج نامورتان کجاست سرش را یکی تنگ تابوت جفت به کین منوچهر بر ساختید ز پولاد بر سر نهاده کلاه زمین کرده از سم اسپان بنفش چو شاپور و نستوه شمشیر زن چو شیروی شیراوژن رهنمای به پیش سپاه اندرون رای زن به خون برگ و بارش بخواهیم شست که پشت زمانه ندیدیم راست کجا جنگ را کردمی دست پیش برومند شاخی برآمد بلند به کین پدر تنگ بسته میان نشست منوچهر سالار دید هم آنگه به زین اندر آورد پای بدید آن گرانمایه مرد جوان نه بس دیر چین اندر آرد بچهر سری پر ز پاسخ دلی پرگمان به هامون کشیده سراپرده دید به پرده درون بود خاور خدای ستاره زده جای پرداخته بگفتند کامد فرستاده باز فرستاده را برد زی شهریار ز شاه نو آیین خبر خواستند ز دیهیم و ز تخت شاهنشهی |
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا