همه بدانند ......
شنبه 18 مرداد 1399 2:16 PM
همه بدانند ...
حرف های مهم پیامبر در روز غدیر

آه عجب آفتاب سوزانی است تحمل این گرما کار سختی است اصلا انگار آفتاب اینجا ها با همه جاهای دیگر فرق دارد حالا توی این گرما راه رفتن و مسافرت آن هم با پای پیاده و شتر سخت تر می شود و تازه در راه آبادی و درختی هم نیست تا کمی در سایه یک درخت استراحت کنیم.
اما همه اینها به کنار عجب سفری بود آنقدر اتفاقات مختلف افتاد که اگر تا مدتها هم دور هم بشینیم و خاطراتمان را بگوییم باز هم کم است.
توی راه برگشت با همسفری ها چیزهایی که دیده بودیم را می گفتیم چون هیچ سفری شاید به اهمیت آن نمی رسید آخر مهم ترین سفر برای مسلمانها حج است که هر سال فقط یک بار انجام می شود و از طرف دیگر خدا به پیامبرش گفته بود که عمر پیامبر رو به پایان است و این سفر آخرین حج اوست و تا سال دیگر پیامبر در کنار مردم نخواهد بود به همین خاطر مراسم امسال خیلی شلوغ شده بود. من و دوستانم برای اینکه از این شلوغی ها فاصله بگیریم تند تر حرکت می کردیم البته تندتر رفتن ما فایده دیگرش این بود که روزهای گرم را سریعتر می گذراندیم تحمل گرمای شدید در آن بیابانها خیلی سخت بود تا اینکه صدایی از پشت سرمان شنیدیم:
«با شما هستم، زائرین حج، دوستان با شما هستم بایستید، پیغامی دارم برایتان»
- پیغام ! چه پیغامی، از چه کسی؟ ایستادیم تا آن فرد به ما برسد وقتی جلوی ما قرار گرفت گفت:
- سلام برادران
- عیلکم السلام برادر، گفتی پیغام داری برای ما؟
- بله یک پیغام از طرف پیامبر خدا برای شما آوردم
- از طرف پیامبر! بگو! سر تا پا گوش هستیم، چه مطلبی است که پیامبر در مراسم حج نگفتند و الان خواستند به ما برسد
-پیامبر فرمودند برگردید به عقب و در مکانی که قبلا مکان جمع شدن آب بوده است به نام برکه غدیر خم جمع شوید تا پیامشان را به شما بگویند.
- یکی از دوستانم گفت حتما شوخی می کنی یعنی در این هوای گرم و این بیابان بی درخت و سایه پیامبر خواستند ما برگردیم و در یک جا جمع شویم خوب پیامشان را به شما می گفتند تا به ما بگویید.
- من گفتم: حتما مطلب خیلی مهمی است که پیامبر خواستند خودشان این پیام را برسانند بیایید تا زودتر برگردیم.
به غدیر خم که رسیدیم همه آن جمعیت حاجیان آمده بودند عجب جمعیت زیادی بود آخر جمعیت را نمی شد دید، خوب 120 هزار نفر که کم نبود. گاهی وقتها که هزار نفر جایی جمع می شوند چنان شلوغ می شود که نگو حالا 120 هزار نفر یک جا باشند چه می شود؟؟
در آن هوای گرم و در مقابل آن همه جمعیت پیامبر بالای بلندی رفتند تا همه ایشان را ببینند و شروع کردند به صحبت، همه ساکت شده بودند و منتظر بودند.
پیامبر صحبتهای زیادی کردند تا اینکه از مردم پرسیدند: من رهبر و مولای شما هستم یا نه ؟
همه مردم سریع و یک صدا جواب دادند: بله، یا رسول الله شما رهبر و مولای ما هستید.
و بعد دیدم پیامبر حضرت علی علیه السلام را در کنار خودشان قرار دادند و دست ایشان را گرفتند و بالا آوردند همه چشمهای مردم به این دو نفر بود و منتظر بودند که ببینند پیامبر در این هوای گرم بدون سایه بعد از این حرفها و مقدمه ها چه می خواهند بگویند؟
تا اینکه پیامبر آن جمله اصلی را گفتند، وقتی پیامبر آن جمله را گفتند همه فهمیدند که بله پیامبر کار درستی کرده این مطلب آن قدر مهم بود تا با این همه زحمت این حرف زده شود.
آن جمله پیامبر این بود «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» «هر که من مولاو رهبر اویم این علی مولاو رهبر اوست»
حرفهای پیامبر آنقدر مهم بود که همه آن جمعیت شروع کردند به تبریک گفتن و یکی یکی با حضرت علی علیه السلام دست می دادند و می گفتند که بعد از پیامبر یا علی تو مولا و رهبر ما هستی و چون جمعیت خیلی زیاد بود این کار سه روز طول کشید. یادتان هست از گرمای آنجا و نبود سایه چه گفتم حالا ببینید این تبریک چقدر مهم بود که مردم راضی شدند که تا سه روز همه اینها را تحمل کنند و هیچ کس از جمعیت 120 هزار نفری جدا نشد.
وقتی به شهر خودمان رسیدیم به خاطر دستور پیامبر که گفته بودند این پیام را به همه برسانید به تمام کسانی که به دیدن ما می آمدند این مطلب مهم را می گفتیم و شما هم خوب است این را بدانید.
پردازش : علی رجبی