پاسخ به:مقالات تخصصي ايثار و شهادت
دوشنبه 4 بهمن 1389 6:05 PM
عنوان : جلوه هايي از ايثار در شعر شاعران معاصر جهان
موضوعات مقالات :ايثار و شهادت
ايثار از فراگيرترين و عمومي ترين موضوعات و مضامين مشترك ادبيات تمام خلق ها و ملل است. ايثار و گذشت و جوانمردي، خود تعريف تازه و مجملي از شعر مي تواند باشد. مگر نه آن كه شعر در خلوت هاي ناب و خدايي شكل مي گيرد؟ ادبيات به عنوان آيينه اي زلال مي تواند چهره راستين فطرت انسان ها را به يكديگر نشان بدهد. خوشبختانه ادبيات فارسي، لبريز از لحظات ناب فداكاري و ايثار بوده است و از نخستين روزهاي شكل گيري اين ادبيات سترگ، شعر ما شعري آزاد و مشحون از لحظات ناب معنويت و عشق بوده است. بي گمان شاعراني چون رودكي، شهيد بلخي، فردوسي طوسي، ناصرخسرو، سنايي، عطار، مولانا، سعدي و ... تا شاعران معاصر اين روزگار، در اين باب آن قدر حرف براي گفتن داشته و دارند كه اگر بخواهيم بخشي از آن همه را بازگويم شايد همان حكايت مثنوي هفتاد من كاغذ باشد. در اين فرصت، به معرفي تني چند از شاعران مشهور جهان و بخشي از ترانه هاي عاميانه جهان مي پردازيم كه در آن جلوه هايي از ايثار و فداكاري به تماشا گذاشته شده است.
شاندور پتوفي (1823 م ـ 1849 م در ميدان جنگ)، شاعر انقلابي مجارستان يك شخصيت شناخته شده جهاني است و بسياري وي را بزرگترين شاعر انقلابي مجار مي دانند. او تحت تاثير انقلاب فرانسه كه به گفته خود وي «دعاي صبحگاهي» او بوده است، و نيز به تأسي از انقلاب هاي رايج در اروپا، شعرهاي بسيار زيبايي در فضاي حماسي و انقلابي خلق مي كند. پتوفي كه خود افسر جواني بود، هميشه در نخستين خطوط نبرد حاضر مي شد و با شعر و شمشير در برابر متجاوزان مي ايستاد. او از ياران نزديك ژنرال بم لهستاني بود كه به خاطر آزادي ملت مجار در برابر ارتجاع نيروهاي تزار اتريش مي جنگيد و سرانجام در تابستان 1849 در يكي از خونين ترين نبردها در ناحيه شگشوار كشته شد. پتوفي در اين هنگام 26 سال داشت. در اشعار پتوفي روحيه ايثار و شهادت طلبي موج مي زند. شاعران آزادي خواهي چون برانژه، هاينه، شلي و بايرون بر افكار و اشعار او تاثير داشتند. شعرهاي «فهرمانان ژنده پوش»، «جنگ را به خواب ديدم»، «اي تقدير»، «يك فكر آزارم مي دهد»، «زنم و شمشيرم» و «به سربازان احترام بگذاريد» از بهترين نمونه هاي اشعار پتوفي است كه در آن ايثار و شهادت خواهي و روح آزادگي موج مي زند. به عنوان مثال پاره اي از شعر «زنم و شمشيرم» را با هم مي خوانيم: اي شمشير پير! چرا چنين مي نگري؟ ... اگر وطنم بازوي مرا لازم دارد زنم با دست خود تو را به كمرم خواهد بست و به هنگام وداع خواهد گفت: برويد با هم و به هم وفادار باشيد. يكي ديگر از قطعات ساده و روان و صميمي پتوفي شعر كوتاهي است به نام «جنگ را به خواب ديدم»، تاريخ سرايش اين شعر سال 1845 است: ديشب جنگ را به خواب ديدم مجارها را به جنگ مي خواندند و به نشانه دعوت، به رسم قديم شمشير خونين را در سراسر كشور مي بردند و از ديدن اين شمشير خونين تكان خوردند حتي آنان كه يك قطره خون در رگ هاشان بود و هيچ كس به خاطر پول و مقام نمي جنگيد بلكه همه به خاطر تاج درخشان آزادي. درست روز عروسي ما بود عروسي من، عروسي تو، محبوبم! و من براي آن كه در راه وطن جان بدهم حتي از نخستين شب عروسي مان مي گذشتم محبوبم! آيا دشوار نيست در چنين روزي به سوي مرگ رفتن؟ و با اين همه اگر سرنوشت چنين بخواهد به راستي چنين خواهم كرد بدانسان كه در خواب هم ديدم... در ترانه هاي محلي مردم جهان نيز روحيه اعتراض و مقاومت و ايثارگري را مي توان به تماشا نشست. يكي از ترانه هاي محلي معدنكاران ناحيه «ناروائز» كشور بوليوي، از رنج و مشقت زني معدنكار مي گويد كه بخش پاياني آن ترانه چنين است: ... من زني معدنكارم خوب مي دانم انفجاري در پيش است بگذار موسمش برسد وقتي كه زمزمه ها فريادي شد خواهي ديد كه چگونه از گيس هايم صدها فتيله مي سازم وز قلبم، چخماق!... از ميان ترانه هاي بومي مردم كوبا نيز اين ترانه به دليل زيبايي اش شهرت دارد و علي رغم ترانه محلي و مردمي بودنش بسيار شاعرانه است و با زيباترين شعرهاي شاعران بزرگ برابري مي كند: دختركم! زنبق نوشكفته ات را روي سينه ام درست روي قلبم سنجاق كن! هيچ تيري به آن كارگر نيست خنده هاي معصومت را در پيشدامنم بريز مهمات كم داريم! اعتنا به انسانيت و دفاع از مردم مظلوم ديگر خلق ها در ادبيات امروز جهان بسيار مورد توجه است. در ميان شاعران آزادي خواه امروز جهان، مظلومان فلسطين، شيلي، كوبا، ويتنام ـ در يورش ناجوانمردانه امريكا به اين سرزمين ـ همان قدر مورد توجه اند كه مردم سرزمين خود. به پاره اي از شعر «افق» سروده فرناندو كوستا آندراده، شاعر افريقايي (آنگولايي) توجه كنيد: ... ممكن است كه در كلمات من اندوه تنهايي طنين افكنده باشد ولي پارتيزان تنها نيست هيچ گاه و قلب اوست زمين ميهنش و ستارگان آشناي آسمانش و اسامي دلبندش ولي رودخانه خون او جاري است در ويتنام در «پونتو دل استه» در «اگي ير ادل ايسو» در «نامبو آنگو نگو»... وي در شعر زيباي مادر، به مادر خويش گزارشي از اوضاع ناآرام جهان مي دهد. شكايت از اروپا و قدرت مداران كاخ سپيد، در شعر او به خوبي بازتاب دارد. فرازي از اين شعر بلند را ببينيد: ... مادر! اروپا جاي من نيست! مرا ببخش كه در ادبيات من جايي نيست براي لطافت و عطر گل سرخ در عوض مي شنوي بوي علف هايي را كه ناپالم سوزانده! و مي بيني تصوير زميني را كه پوشيده از خون است... من فرزند تمامي جهانم فرزند تمامي مادران سپيد مو در من خشم تمامي مادران دنيا نهفته است مادران ويتنام مادران سواحل نيجر مادران كنگوي سياه من براي تو مادر! شعر مي سرايم ببخش اگر به جاي زنبق و رز سرود خشم به تو هديه مي دهم و صدايي را كه با جرأت از موانع مي گذرد صداي عشق را كه مرا دوباره مي زايد و از من انسان به وجود مي آورد. در ميان شاعران مشهور معاصر جهان نام پاپلونرودا بسيار شاخص است. او به عنوان يك شاعر بزرگ شيليايي، در همه قاره ها شهرت دارد و بيشتر او را به عنوان شاعر اعتراض و مقاومت مي شناسند. بخصوص پس از سرودن شعر «انگيزه نيكسون كشي و جشن انقلاب شيلي» در سال 1973 و درست چند ماه پس از كودتاي ننگين فاشيست هاي امريكايي بخصوص نيكسون. پاپلونرودا در اين شعر بلند، نيكسون را به محاكمه مي كشد و او را خون آشامي مي داند كه در كاخ سفيد نشسته و مشق آدم كشي مي كند. او با وجود آن كه شاعري تصويرگرا و مدرن است و در اين سلسله شعرها زباني ساده و همه فهم را انتخاب مي كند تا با مردم نهايت ارتباط را داشته باشد. در اين شعر، شخصيت نيكسون در حد شخصيت هيتلر پايين مي آيد. اين شعر همچنين بيانيه مرگ و وصيت نرودا نيز هست. چرا كه چند ماه بعد، نرودا در سپتامبر همان سال با جهان وداع مي كند. «بدرود، ژنرال من» از شعرهاي همين دفتر است كه در آن شاعر حماسه و ايثار را در شعري با صراحت به تصوير كشيده است: از اين پس، خون تو دو قلمرو را از يكديگر جدا مي كند كينه اي كه از يك سو تهديدكنان مي آيد و مردمي كه زخمهايت را همراهي مي كنند و هم اكنون ريشه هايت در مقام يك سرباز دوش به دوش آلنده ـ رييس جمهور درخشان ـ به دفاع از مردم و حكومت جديد برمي خيزد گويي دستان مبارزت حتي پس از شهادتت وظيفه فرماندهي را ادامه مي دهد. بدرود! ژنرال مقتول من الماس خاطره ات خواهد زيست بر فراز كوهستان ها ميهن هماره با تو خواهد رفت بر جاده بهار. اينيا تسيو بوتيتا از شاعران ايتاليا است كه در پرونده شاعري اش شعري بلند به نام «برادران چروي» دارد. چروي ها هفت برادر دهقان بودند كه آزادانه زندگي مي كردند و با نازي ها آلمان و ايتاليا مخالف بودند. چروي ها عاشق آزادي بودند. به سرزمين مادريشان عشق مي ورزيدند و با فرزانگي و عشق زندگي مي كردند. آغاز شعر چنين است: فاشيست ها كشتندشان در ميدان تير رجو از خاطره ها نمي رود آن روز توهين به مقدسات دروغينه كشيشي به آنان مي گفت: در راه مرگ اعتراف كنيد به گناهانتان تا خداوند، در رحمت به رويتان بگشايد. برادران به پاسخ مي گفتند: ايمانتان به آزادي است اعتراف از فاشيست ها بايد گرفت كه ايمان را مي كشند... چروي ها از نخستين كساني بودند كه گروه پارتيزاني را شكل بخشيدندو افراد را مسلح كردند تا ايتاليا را از يوغ فاشيست ها آزاد كنند. تمام اين ماجراي واقعي در شعر بلند برادران چروي روايت مي شود. شاعر در هنگام سرودن اشاره دارد كه از جمع خانواده اين هفت برادر دهقان و ايثارگر كه در هشتم دسامبر 1943 م. تيرباران مي شوند، چهار بيوه و يازده فرزند باقي مي ماند با پدري پير و م ادري كه دق مرگ مي شود. آنها مي توانستند زنده بمانند و مطابق ميل نازي ها زندگي كنند، اما عشق و ايثار و جوانمردي جوهري است كه در خون بسياري از مردم جهان مي جوشد. از ديگر شاعران مشهور جهان وينيسيوس دمورائس برزيلي است. او متولد 1913 م. است و در سال 1980 م. وفات مي كند. «بمب اتم» نام يكي از شعرهاي مشهور اوست كه بلافاصله بعد از انفجار بمب اتم امريكايي ها در هيروشيما سروده مي شود. شاعر در اين شعر با زباني طنزآميز و با استفاده از لحني اسطوره اي، شعري زيبا در اعتراض به كشتارگران امريكايي ارايه مي دهد. شاعر در جايي از افتادن بمب اتم گلايه مي كند و در جايي با لحني طنزآميز خوشحال مي شود كه بمب اتم جنگ را هم مي كشد! اوج شعر در اين مصراع ها است؛ مصراع هايي كه ايثار معنا پيدا مي كند. فراموش نكنيم كه مخاطب شاعر در اين مصراع ها بمب اتمي است: ... عزيزم! از آن فراز فراشو بيا بخسب، بخسب بر زانوانم تا تو را تيمار دارم زره مي پوشم با ترانه ها و بيت هاي استادانه تا تو را پاس دارم... يكي ديگر از شاعران مطرح جهان، ناظم حكمت است. حكمت متولد سال 1902 م. است. او در جواني عاشق انقلاب فرانسه بود. بعد شيفته انقلاب روسيه شد و در نوزده سالگي دانشجوي دانشگاه مسكو شد. بسياري از شاعران بزرگ و مطرح جهان، شاعران اعتراض نيز بوده اند و با افتخار از آزادي گفته اند و بر عليه فاشيست ها شعر سروده اند. آثار ناظم حكمت نيز از اين امر مستثنا نيست. ناظم حكمت به عنوان سرشناس ترين شاعر معاصر ترك، در محافل ادبي جهان شناخته شده است. او تلاش مي كند در شعرهايش اندوه و دردهاي بزرگ جهاني را انعكاس بدهد. از اين رو است كه مثلاً در سال 1962 م. در مسكو براي اسپانيا اينگونه سرود سر مي كند: ... اسپانيا جواني ماست اسپانيا گل خونيني است شكفته بر سينه مان ... مادريد در 39 سقوط كرد و از آن روز تاكنون چه ها بر فرزند آدم گذشت اسپانيا در 39 سقوط كرد و صداي گرم و خشم آگين اميد ما كه روشنايي آن در بيلبائو شكست نخورد در سال 62 از معادن اتريش بلند است... اعتنا به مضامين اجتماعي در سالهاي پختگي انديشه اين شاعر، بيانگر رويكردي است كه در سالهاي 60 ميلادي در شعر جهان اتفاق افتاده بود و اين جريان بيشتر تحت تاثير جريانهاي چپ قرار داشت. اما اين شاعران جدا از تاثيراتشان از اين جريانها، به انسانيت و ايثار و عشق نيز وفادار بودند و در اين سالها ادبيات وظيفه سنگين خود را به خوبي انجام مي داد و در سالهاي بعد نيز در شعر جهان جريان آزادي خواه و شعر اعتراض حضوري پررنگ پيدا كرد. بخصوص بعد از كشتار ويتنام و كودتاي شيلي و در دهه هاي بعد نيز مسايلي چون فلسطين و عراق و افغانستان از حوادثي بود كه شاعران آزاده جهان را وادار به عكس العمل كرد. از اين رو است كه شعرهايي از اين دست، شعر اعتراض و ايثار لقب مي گيرد: ... در سرزمين من شعرها مي تواند به پرچم بدل شود. عين سرزمين شما، برادرانم! شعرهاي ما بايد بتواند به گاو لاغر و نحيف بسته شود و زمين را شخم بزند بايد بتواند در شاليزارها تا زانو در باتلاق فرو برود ... شعرهاي ما بايد بتواند دشمن را كه نزديك مي شود ببيند تا آن زمان كه در جهان يك سرزمين اسير و يك انسان اسير باقي بماند و در آسمان يك ابر اتمي شعرهاي ما بايد بتواند هر آنچه را كه دارد از جان و مال و فكر و انديشه در راه آزادي بزرگ بدهد. در شعر شاعران جمهوري آذربايجان نيز مضمون ايثار بسيار پررنگ است. «در حضور زمستان» شعري است از لطيف كامل، شاعر آذري كه كاملاً به اين مضمون اشاره دارد: با انگشتانم شخم خواهم زد اين خاك را كه در خواب زمستاني غوطه مي خورد با طنين شيهه اسبم باز خواهم كرد گوش هاي ناشنوايش را و اين درخت تشنه را با خون خويش آب خواهم داد تا شكوفه كند شكوفه در قلب اين زمستان. معين بسيسو از شاعران بزرگ فلسطين است كه در سال 1983 م. در يكي از هتل هاي لندن به طرز مشكوكي كشته مي شود. معين شاعري شديداً آوانگارد است و بارها به خاطر مبارزه با صهيونيست ها به زندان افتاده بود. شعرهايش را بر پاكت هاي سيگار در درون زندان مي نوشت. او هفت سال تمام در زندان هاي كشورهاي عربي از جمله مصر و عراق و ... زنداني بود و تا لحظه مرگ ناگزير از او محافظت مي شد تا مبادا جاسوسان اسراييلي به او آسيب برسانند. جالب آن كه صهيونيست ها حتي از جنازه معين نيز هراس داشتند و اجازه ندادند تا جنازه اش را در فلسطين اشغالي دفن كنند. سرانجام جنازه اين شاعر مبارزه رادر خاك مصر و در نزديكترين جا به خاك فلسطين دفن كردند. آثار معين تنها در شوروي سابق در تيراژ دويست هزار نسخه چاپ شد و در فرانسه و ايتاليا نيز قريب يكصد هزار نسخه از آثارش به فروش رفت، اما در كشورهاي عربي، سانسور واختناق به او اجازه فعاليت نمي داد. شايد از اين نگاه بتوان شاعر انقلابي عراق، مظفر نواب را نيز در شمار اين شاعران دانست. برشي كوتاه از شعر «زمين» سروده معين بسيسو را ببينيم: ... زمين، سرزمين انگشتانم در دست كودك عماني بدل به قلم مو مي شود كودك عماني، صورت شاه را پاك مي كند كه به جايش صورت فلسطيني را بكشد زمين، سرزمين پنهان مي كند مرا در خود انگشتانم در جنوب به قلم هايي پرجوهر بدل شده است و در كوه به قلم هاي مدرسه در كوهستاني كه لبنان با دستي نام پرنده اي قهوه اي را مي نويسد... و با دست ديگرش شكل نارنجك را گندم تازه اي را آسياب مي كند لبنان نان تازه اي مي پزد كودكي تازه را غذا مي دهد شاعري را ميان من و جريكو ... نابلس بر كف دستانم روزنامه چاپ مي كند... شايد نام نزار قباني پررنگ ترين نام يك شاعر معاصر عرب باشد. نزار قباني سوري الاصل كه تا همين چند سال پيش در لبنان مي زيست و انتشارات نزار قباني را اداره مي كرد، عمده شهرتش را با شعرهاي عاشقانه اش كسب كرده است. اما اين شاعر عاشقانه سرا، چهره اي ديگر نيز دارد و آن چهره خشم و اعتراض اوست. بخصوص در شعر بلند «خشم خوشه ها» نزار قباني يك شاعر انقلابي و معترض است. اعتراضي با صداي بلند به جنايتكاران صهيونيست. اين شعر بعد از كشتار سال 1967 شكل گرفته است. شايد به نوعي بتوان اين شعر را با انگيزه نيكسون كشي و جشن انقلاب شيلي نرودا مقايسه كرد. لحن تند و اعتراضي در هر دو شعر بسيار به هم شبيه است: ... ماييم كه نقشه را ترسيم مي كنيم و تپه ها و دامنه ها را ماييم كه محاكمه را آغاز مي كنيم ... اعراب كه به پندار شما در رويا بودند بعد از حزيران به مزرعه مين بدل شدند هانوي تغيير مكان داد و ويتنام منتقل گشت در گلستان تاريخ همچنان گل مي رويد در بيابان هاي سودان... اعراب كه مي گفتيد سنگ شده اند تغيير يافته اند عوض شده اند و در ادامه اين شعر با لحظاتي ناب گره مي خورد. با حوادثي تاريخي و بزرگ چون احد و كربلا: ... از احد مي آييم از بدر از غم هاي كربلا مي آييم تا تاريخ را عوض كنيم و حروف عبري را از اسامي خيابان ها پاك كنيم. در تاريخ هر ملتي لحظات تلخ و شيرين فراواني وجود دارد. تاريخ لبالب از جنگها و ستيزها، صلح ها و كشمكش ها است و در دل همين جنگها و مبارزه ها است كه ايثارها و گذشت ها شكل مي گيرد. شايد كمتر ملتي را بتوان يافت كه با اين ايثارها و از خودگذشتگي ها بيگانه باشد. در ادبيات و شعر معاصر بنگلادش، نيز اين موضوع انعكاسي وسيع و زلال دارد. شعري از انيس الزمان را ببينيد: در بهار آنان هميشه باز مي آيند نه اينجا ميان گلها و شاخ و برگها در شكوه رنگهاي بسيار آنجا جايي كه قلبها در سرچشمه رود زندگي در هم مي آميزند آنان ديگر بار و ديگر بار باز مي آيند. با غرور جواني و شور كار آنان به زندگي عشق ورزيدند و خاموشي مرگ را در آغوش كشيدند آنان زندگي شان را فدا كردند و باهر مرگ زندگي هاي بيشماري را رهايي بخشيدند... از ديگر شاعران معاصر بنگلادش كه با موضوع ايثار و گذشت، اشعاري زيبا سروده اند مي توان به اسكندر ابوجعفر و حسن حافظ الرحمان اشاره كرد. بخشي از شعر حسن حافظ الرحمان را با هم بخوانيم: ... آه مادر! كه در محله هاي پايين شهر سر مي كني مي تواني مرگ فرزندان بسياري را از ياد ببري هنگامي كه فرزندي زنده را بر سينه خويش مي فشاري ما نيز همچون تو مادر! هنگامي كه تو را يافتيم از ياد مي بريم مرگ آن پنجاه شهيد را كه برادرانمان بودند زيرا دريافتيم آه مادر! كه آرزوي تو چيست. اسكندر ابوجعفر نيز در شعر «نبرد ادامه خواهد داشت» از روحيه ايثار و جانفشاني ملت خويش سخن مي گويد: ... نيرنگ، خدعه و دسيسه شبها را سياه كرده اند اما ما را به رانان زمانيم همواره در پاسداري خاموش خويش بيداريم ما آرامش خويش را قرباني كرده ايم ما امنيت خويش را فدا خواهيم كرد ترس هايمان را از ياد برده ايم از استخوان هايمان نيز خواهيم گشت و هنگامي كه نياز باشد از خونمان رودي روانه خواهيم كرد... در ميان شاعران شور هم زبان و هم فرهنگ ما تاجيكستان نيز شاعران بيدار دل و دل آگاه بسيارند. بخصوص شاعراني كه با شعرشان از فرهنگ بيداري و گذشت و ايثار و فداكاري سخن گفته اند و بي شك روانشاد استاد لايق شيرعلي را مي توان از جمله اين شاعران به حساب آورد. محمدعلي عجمي (تولد 1954 م. ختلان) نيز از جمله شاعران بيدارگر و دل آگاهي است كه در موضوعات ايثار و شهادت شعرهاي زيبايي سروده است. شعر عجمي شعري روان و سرشار از طراوات و تازگي است. شعري كه ريشه در عرفان و ادب ستيزنده دارد نه عرفان خمود و گوشه نشين: اگر در شب غم تبسم نكردم دمي رشته مهر را گم نكردم... چه مي خواهي اي عشق ديگر ز جانم؟ دلم را مگر نذر مردم نكردم؟ شعر عجمي يك شعر ديني و اعتقادي نيز هست. پرداختن به مقوله اعتقادات و معنويت و زندگاني بزرگان دين و ائمه اطهار خود سنت و شيوه شاعران بزرگ و آزادانديشي است كه جدا از تعلقات دنيايي دل در گرو عشق بسته اند. اگر مولاناي بزرگ گفته است: «كجاييد اي شهيدان خدايي... بلاجويان دشت كربلايي» و اگر سيف فرغاني گفته است: «اي قوم در اين عزا بگرييد... بر كشته كربلا بگرييد...» و ... محمدعلي عجمي نيز مي تواند در روزگار فراموشي عشق و معنويت سر خود را و ملت آزاده اش را بالا بگيرد و بخواند: نيزه را سرور من! بستر راحت كردي به لب تشنه ات آن روز اشارت مي كرد خاتمي را كه در انگشت شهادت كردي عقل مي خواست بماني به حرم اما عشق گفت بر نيزه بزن بوسه، اجابت كردي بانگ لبيك كه حجاج به لب مي آرند آيه هايي است كه بر نيزه تلاوت كردي... به راستي كدام ايثار در تاريخ زيباتر از ايثار حضرت سيدالشهدا در ظهر روز عاشورا بود؟ و خون حسين(ع) درس بيداري و ايثار و فداكاري را به خلق هاي آزاده جهان داده است و از اين رو است كه بسياري از قيام هاي مردم آزاده جهان، الگوي خود را امام حسين(ع) دانسته اند و بدان اعتراف نيز كرده اند. چنان كه مهاتما گاندي چنين اعترافي دارد كه در آزادي هند، وي انقلاب حضرت امام حسين(ع) بوده است! تماشاي جلوه هاي ايثار در ادبيات و شعر ايران آنقدر رنگارنگ و گوناگون است كه در حوصله اين مقال نمي گنجد و خود تحقيقي كامل و پر و پيمان است. شايد به عنوان حسن ختام اين گفتار بتوان نمونه هايي كوتاه از يك غزل و يك شعر نيمايي را مثال آورد. دو بيت آغازين غزل «وطن» از سيمين بهبهاني را ببينيد: دوباره مي سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خويش ستون به سقف تو مي زنم، اگر چه با استخوان خويش دوباره مي بويم از تو گل، به ميل نسل جوان تو دوباره مي شويم ازتو خون، به سيل اشك روان خويش... آرش كمانگير، اسطوره اي ايراني است كه سياوش كسرايي، آن را در شعر نيمايي به روايت كشانده است. آرش يكي از اسطوره هاي ايثار در فرهنگ ملي ماست. بخشي از اين شعر را با هم مي خوانيم: «زندگاني شعله مي خواهد» صدا سرداد عمو نوروز شعله ها را هيمه بايد روشني افروز كودكانم! داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود... شامگاهان راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قلعه ها پيگير بازگرديدند بي نشان از پيكر آرش با كمان و تركشي بي تير آري آري جان خود در تير كرد آرش كار صدها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش... و هنوز بسياري از اسطوره ها و اسوه هاي ايثار ما ايرانيان در راهند. بخصوص پس از حادثه تاريخي و بزرگ هشت سال دفاع مقدس، از پس اين سالها مرداني مرد چون چمران، حسين علم الهدي، جهان آرا، فهميده، مهدي باكري، حسين خرازي، حاج همت و... ظهور كردند كه هر يك اسطوره هاي فرداي آزادگي و ايثار را شكل مي دهند. حكايت هر يك از اين بزرگ مردان حكايت آرش است؛ آرش واقعي. بدان اميد كه شعر و ادبيات ما رسالت خود را در جاودانه كردن اين نام هاي بزرگ از ياد نبرد.