0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس
پنج شنبه 4 خرداد 1396  10:40 AM

پارتی بازی

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

از شدت عصبانیت دستانم می لرزید. صورتم سرخ شده بود. کاغذ را برداشتم. لرزش قلم بر روی کاغذ و نوشته‌ای تیره بر روی آن اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار به خانه رفتم خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم از شدت عصبانیت دستانم می لرزید. 
صورتم سرخ شده بود. 
کاغذ را برداشتم. 
لرزش قلم بر روی کاغذ و نوشته‌ای تیره بر روی آن 
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار 
به خانه رفتم 
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم 
در عالم رؤیا 
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد. 
از مشکلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره 
حضرت فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟ 
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری 
دوباره فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟ 
و سومین بار ازخواب پریدم 
غمی بزرگ در دلم نشست، کاش زمین مرا می‌بلعید و زمان مرا به هزاران سال پیش‌تر پرت می‌کرد. 
مدتی بعد نامه‌ای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو،‌ هرکاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتی‌بازی شده است،‌ اجدادم هوایم را دارند» 
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم. 
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازی‌ات راداشتم.
راوی: برادر یوسفعلی میر‌شکاک

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:20:47.

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها