0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٠
تعلق خاطر کامل و تملک رو که نهایت رضایت هر مردي از احساسش به یک زن می شه، من تنها
به تو داشتم. اون روز که دم خونه امیر این ها مستاصل برگشتی و اون جوري نگاهم کردي قلبم انگار
از جا کنده شد. حالتی که به غیر از تو در مورد هیچ کس نتونستم داشته باشم. توي چند روز بعدي هر
چی توي احوال تو دقیق شدم، دیدم تو حتی از نگاه کردن هم فرار می کنی. تا این که دیشب که
چشم هام رو باز کردم و دیدم داري یک چیزي می اندازي رویم، چشمات یک آن مچت رو باز کرد.
دیشب تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده وادارت کنم حرف بزنی حتی اگه اونچه می گی چیزي باشه
که نخوام بشنوم. دیشب تا صبح، راه رفتم و فکر کردم که یعنی واقعیت احساس تو اونه که من توي
نگاهت دیشب دیدم یا رفتارهاي دیگرت. صبح وقتی دیدم نیستی، اول مردد شدم، ولی بعد فکر کردم
این طوري بهتره، حقیقت رو به امیر گفتم و بعد با مادر صحبت کردم و گفتم که می خوام باهات
حرف بزنم. خودم مادر رو آوردم خونه و بعد رفتم یکی دو ساعت نشستم، فکر کردم تا هم به اعصاب
خودم مسلط بشم، هم براي هر چی که ممکنه تو بگی، آماده باشم. خودمو براي همه چیز آماده کردم،
غیر از اونچه تو گفتی.
لبخندي شیرین زد و ادامه داد:
امروز وقتی توي اتاقت چشمم به اون وسایل خورد و بعد حرف هایت و آخر سر گردنبندت که دیدم
هنوز توي گردنته، دلم می خواست بغلت کنم و سرتا پایت رو غرق بوسه کنم. این اون مهنازي بود
که عاشقش بودم. خانم خوشگل من، من نه دروغ گفتم، نه زیر قول هایم زدم، نه خواستم نامردي کنم
و تو رو آزار بدم، فقط از مهناز همیشه خود مهناز رو می خوام، صاف، پاك، بی غل و غش و دل
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها