0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:24 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨۵
فصل پنجاهم
نگاهی به اطراف اتاق کرد و حتما آباژور خودش، کتابخانه اش که کنار میز بود و قاب خاتمش را
دید. بعد به میز تکیه داد و در حالی که نیمرخش به طرف من بود و رویش به سمت پنجره، ایستاد.
احساس کردم صداي بلند ضبط، اعصابم را از آنچه هست، بیش تر مختل می کند، دستم را دراز کردم
تا خاموشش کنم که گفت:
نه بگذار بخونه، کاست قشنگیه، من تا حالا اینو گوش نکرده بودم.
و همچنان آرام ایستاد.
خدایا، این جا چه کار داشت؟ شاید آمده بود خداحافظی کند؟ نکند در مورد دیشب می خواست
چیزي بگوید؟ نکند با مادرم صحبت کرده بود؟ یعنی ممکن بود آن همه عجله مادر و رفتار غیر
عادي اش به خاطر خبر داشتن از آمدن او باشد؟ هزار جور فکر و سوال بی جواب توي ذهنم بود که
داشت دیوانه ام می کرد. خدایا، من چه کرده بودم که مستحق این همه عذاب بودم؟ این همه مردن و
زنده شدن؟ عذابی که پایانی نداشت، به کفاره یک اشتباه تا کی باید می مردم و زنده می شدم و دم
نمی زدم؟ دلشوره و اضطراب داشت از پا درم می آورد که رویش را به طرفم کرد و گفت:
می خوام براي آخرین بار چند کلمه باهات حرف بزنم.
نمی دانم، نمی توانم بگویم چه حالی داشتم. براي آخرین بار؟ منظورش از این کلمه چه بود؟ براي
آخرین بار چه داشت که بگوید؟ ضربان قلبم از هراس چند برابر شده بود و از فشار وحشتی که نفسم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها