0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:09 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٧
پس محمد داشت با آن ها می رفت بیمارستان. چقدر دلم می خواست بدانم الان در چه حالی است؟
چه فکري می کند؟ از هجوم دوباره فکر چشم هایم باز شده بود و سرم داشت به دوران می افتاد. با
شاید هم امیر راست می گه، چرا اخلاق من این جوریه؟ چرا هر کاري به مغزم » خود می گفتم
خطور می کنه، بدون فکر، انجام می دم؟ خوب راست می گه، تا کی می شه خراب کاري هاي من را
مامان ماست مالی کنه یا دوست هایم تحمل کنند؟! ولی من لوس نیستم! نه، فقط احمقم، دیوونه ام،
ولی لوس نیستم. مثل همین امروز، اگه احمق نبودم، خوب یکخورده دندان سر جیگر می گذاشتم، نمی
مردم که، حالا خبر مرگم اومدم بیرون، بازم اگه عقلم کم نبود، خوب می تونستم خفه خون بگیرم،
ببینم چی می خواد بگه. نه این که اون حرف ها رو که اصلاً معلوم نبود از کجا آورده بودم مثل
من فقط می خواستم بگم به » : وروره جادو بگم ... اما خوب، اگه صبر می کردم و مثلا اون می گفت
یا یک همچین چیزي و یک جوري بهم می « خاطر دوستی با امیر مجبوریم ارتباط داشته باشیم
فهموند که مجبوره من رو ببینه و فکري توي سرش نیست، اون وقت چی؟! بدبخت، اون طوري که
بدتر بود! آره، اون جوري دوباره اون تو رو پس زده بود و دیگه هر حرفی می زدي بی فایده بود. نه،
این طوري بهتر شد. اون اگه خیال دیگه اي توي ذهنش بود که رفتارش اون جوري خشک نبود یا
بعد یا حرف زدن و رفتارش افتادم. « ... لحن حرف زدنش
چه کسی باورش می شد این همان محمد است؟! آن موقع که زنش بودم هم این طور نبود؟! حالا بعد
از هشت سال چطور به خودش اجازه داد ...
در اتاق باز شد و مادر چشم هاي بازم رو دید. دیگر نمی شد خود را به خواب بزنم. دیگر نمی شد
خود را به خواب بزنم. پس سلام کردم و مادر با دلخوري جوابم را داد و گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها