پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٣
براي این که بر دیگري پیشی بگیرد. من از سر ترس، تمام دردم را به صورت نفرت بیرون ریخته
مگه ندیدي چطوري ندیده ت می » بودم و حالا پشیمان بودم. چرا؟ نمی دانستم. با خود می گفتم
پس چرا از این که به او نیش زده «!؟ گرفت ؟! مگه توهین رو توي حرف زدن و رفتارش ندیدي
آخه احمق، چرا لااقل صبر نکردي » ؟ بودم به جاي احساس آرامش، رنج می بردم و درد می کشیدم
« ... ببینی چی کار داره؟! تو که هشت سال صبر کرده بودي ده دقیقه هم رویش. نمی مردي که
وقت هایی هست که دنیا با همه بزرگی براي آدم مثل قبري تاریک و تنگ می شود و همه هواي
دنیا، جلوي خفگی آدم را نمی گیرد. آن روز براي من از آن وقت ها بود. خدایا، اصلا چه لزومی
داشت دوباره من و او با هم روبرو شویم؟ چه حکمتی چه مصلحتی توي این برخورد دوباره بود، غیر
از شکنجه روح فرسوده من؟! پس این سرطانی که مثل خوره، جان من را می خورد کی می خواهی
تمام کنی؟!
بی قرار و ناآرام به خانه رسیدم، در حالی که هنوز اشک هایم مثل باران جاري بود. بعد از سال ها
دوباره چشمه اشکم روان شده بود. خدایا چه کنم؟! صداي اذان بلند شد و مرا بی اختیار به سمت
پنجره کشاند. نمی دانم در وجودم چه ارتباطی بین اذان و آسمان هست که وقتی اذان را می شنوم
دوست دارم آسمان را هم ببینم. صداي اذان توي آن ظهر خلوت جمعه و سکوت محیط و نگاه به
آسمان آبی و فراخ، قلبم را بی طاقت تر از آن که بود کرد. هق هق کنان و از ته دل زار زدم و آن
قدر اشک ریختم که احساس کردم آرام آرام آخرین قواي بدنم هم تحلیل می رود. با حال زار رفتم
سراغ قرص هاي معده ام و بعد از سر ضعف دراز کشیدم و نفهمیدم کی با چشمانی خیس از اشک
خوابم برد.
wWw.98iA.Com