پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:05 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٨
صداي مادر، رشته افکارم را پاره کرد:
از جا بلند شدم و با خستگی و بی حالی پرسیدم:
کیه؟!
مادر گوشی را کنار تلفن گذاشته بود و رفته بود. به تردید گوشی را برداشتم.
الو؟!
سلام مهناز خانم، منم فرزانه ...
اي مامان بدجنس، مرا کجا گیر انداخت. اصلا نمی فهمیدم چه دارم می گویم. فرزانه با خوش زبانی
دوباره حالم را پرسید و خودش براي جمعه دعوتم کرد و هیچ کدام از بهانه هایی را که من با بدبختی
سعی می کردم ردیف کنم، قبول نکرد و گفت:
ما جمعه رو انتخاب کردیم که شما هم وقت داشته باشین.
بالاخره مجبور شدم قول بدهم. یعنی تا وقتی قول ندادم رضایت نداد. آخ که دوست داشتم تلفن را
بکوبم زمین و خرد کنم. خدایا، چرا حتی خوشبختی هاي مرا با خون جگر قاطی کردي؟! آرزو دارم
ببینمش، ولی با این حال و روز؟! یکدفعه فکر کردم، اصلا شاید جمعه او نباشد!! یعنی ممکن است
نباشد؟! اگر نباشد، چه؟! مسخره بود. خودم هم نمی دانستم چه مرگم است. مبادا واقعا دیوانه شوم.
با همان افکار درهم و برهم درست تا ظهر جمعه مثل مار به خودم پیچیدم و با فکرهاي جورواجور
کلنجار رفتم. هزار بار، برخورد او را مجسم کردم و هزار بار رفتار خودم را سبک و سنگین کردم و
_____________________________________________________________________________________
صفحھ ۴٣٩
هزار جور تصمیم گرفتم و فکر کردم و آخر هم به هیچ نتیجه اي نرسیدم. فقط دلهره و اضطراب بود
و بلاتکلیفی.
wWw.98iA.Com