پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:04 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۴
مادرم یکدفعه بی مقدمه گفت: زن مرتضی زنگ زد حالت رو پرسید!
چنان یکه خوردم که چشم هایم گرد شد و دهانم باز ماند. مادرم چنان راحت می گفت – زن مرتضی
- ، انگار نه انگار که بعد از هشت سال و یکدفعه و ناگهانی، سر و کله آن ها پیدا شده و طوري
حرف می زد مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده.
این که از ثریا قضیه را شنیده، مسلم بود، ولی چرا به جاي بهت یا ناباوري، آن قدر راحت برخورد می
کرد؟! چرا خوشحال بود؟!
با تعجب و حیرت پرسیدم: زن مرتضی؟!
آره دیگه، ماشاالله چه دختر با فهم و کمالی هم هست. خیلی بهت سلام رسوند. حالتم پرسید و براي
جمعه ناهار دعوتمون کرد. هر چی هم اصرار کردم، اول اون ها بیان، قبول نکرد. گفت: ایشاالله مامان
که اومدن با هم مزاحمتون می شیم. محترم خانم رو می گفت ها. آخه حاج آقا و محترم خانم رفتن
پیش زري. نمی دونی وقتی محمد گفت، فاطمه بچه دار شده ....
محمد؟! پس با او هم حرف زده؟! بهت زده و گیج با صداي بلند گفتم:
محمد گفت؟! اصلا معلومه شما چتونه؟! همچین می گین محمد، زن مرتضی، انگار نه انگار که ما با
این ها قبلا چه نسبتی داشتیم. مامان هیچ حواستون هست این ها کی هستن؟! عقل از سر من پریده یا
شما؟! همچین خوشحالی می کنین که ...
مادر با ناراحتی حرفم را قطع کرد و گفت:
wWw.98iA.Com