پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:00 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٢
نکند. از هجوم این فکرها، خدا می داند چه غوغایی توي قلبم می شد. ظاهرم آرام و شاد بود، می
خندیدم ولی غمی به قدر غربت تمام دل هاي غریب دنیا سینه و قلبم را می فشرد. غمی غیر قابل بیان
و ناگفتنی که شیرینی لحظه ها را با حسرتی جانکاه از من می گرفت و پشیمانی و افسوس را به
جایش می نشاند.
با این احساس بود که در عروسی یکی از بهترین دوستانم شرکت کردم در حالی که خبر نداشتم توي
این جشن نرگس را هم به نوعی از دست می دهم. آن روز نرگس که از شادي آرام و قرار نداشت،
مثل صاحبخانه از مهمان ها پذیرایی می کرد، سر به سر دیگران می گذاشت و با حرف هاي بامزه و
شوخی هاي بجایش دیگران را شاد می کرد و لحظه اي در بک جا بند نمی شد. و از آن جا که تقریباً
بیش تر دوست ها و اقوام آزیتا را می شناخت، با حالتی خودمانی با همه برخورد می کرد. در این
گیر و دار از قرار پسر عموي شوهر آزیتا گلویش سفت و سخت پیش نرگس گیر کرد.
پسر عمو که اسمش پرویز بود و مقیم آمریکا، مردي 42 ساله بود که از سنش خیلی جوان تر به نظر
می آمد و می گفتند وضع مالی خیلی خوبی دارد. ولی به هر حال از نرگس چهارده سال بزرگ تر
بود. وقتی مسئله خواستگاري او مطرح شد حال بدي شدم. از همه بدتر این بود که نرگس علی رغم
مخالفت خانواده اش، دیگران و من و آزیتا، بعد از چند جلسه گفتگو پیشنهاد ازدواج پرویز را قبول
کرد و در جواب مخالفت هاي شدید ما و جر و بحث هاي طولانی، یک روز بالاخره حرف آخر را
زد. به احمقانه ترین دلایل این ازدواج را قبول کرده بود، یکی این که می گفت – پرویز منو یاد بابام
می اندازه – و دیگر این که می خواست به خارج برود. کارمان از بحث به داد و فریاد و حتی قهر
wWw.98iA.Com