پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:59 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۶
وقتی به خیالم مجال جولان می دادم، پیش از همه چیز، محمد را به عنوان پدر بچه ام مجسم می کردم
و از تصور این که محمد با آن عطوفت و مهر و آن روحیه ظریف و در عین حال محکم و قاطع، می
توانست یکی از بهترین پدرها باشد، غرق حسرت می شدم.
با در آغوش گرفتن سحر، لذت داشتن و نیاز به داشتن بچه و مادر شدن را در خودم حس می کردم،
لذت بی نهایت در آغوش گرفتن موجود ضعیف و کوچکی که از گوشت و خون خود آدم باشد.
احساس می کردم وجودم از محبتی ناب پر می شود و وقتی امیر قربان صدقه سحر می رفت یا نگاه
هاي سرشار از محبتش را به ثریا و سحر می دیدم، بی اختیار محمد در نظرم مجسم می شد و فکر می
کردم اگر الان بود، اگر ما بچه دار شده بودیم، رفتار او چطور بود؟! مطمئن بودم او همان طور که
بهترین شوهر براي من بود، می توانست بهترین پدر باشد و از رنج این که هم خودم و هم بچه اي را
که حالا در آرزویش بودم از نعمت وجود او محروم کرده بودم، به خودم می پیچیدم و رنج می بردم،
اما بی حاصل.
از زمانی که دنیا، دنیا بوده، خود کرده ها را تدبیري نبوده، پس غیر از عذاب حاصلی براي من هم
نبود. مگر همیشه نمی گویند : بگذار تا بیفتد و بیند سزاي خویش؟! من افتاده اي بودم که سزاي خود
را می دیم و درد می کشیدم. دردي بدون دارو و امید بهبود ...
wWw.98iA.Com