پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:57 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٨
حتی نمی توانسم بشنوم، چه برسد به این که فکر کنم، براي همین به هر بدبختی که بود دهان نرگس
را بستم که برایم از واقعیتی که نمی خواستم به آن فکر کنم، نگوید. ولی بعد از آن روز همیشه با
فکر به آینده، حرف هاي آن روز نرگس توي گوشم می پیچید که – مسلماً اون تارك دنیا نشده - ،
و من هراسان رو برمی گرداندم تا فراموش کنم.
زمان به خاطر دل من متوقف نمی شد، می گذشت، سریع هم می گذشت و آینده دوستانم یک به یک
مشخص می شد. اول از همه مریم با برادر یکی از همکلاسی هایش که پسري به نام ناصر بود، ازدواج
کرد. ناصر که فارغ التحصیل رشته حقوق بود، برخلاف مریم، فوق العاده سر و زبان دار و با پشتکار
و خوش فکر بود. به پیشنهاد ناصر بود که من و مریم تصمیم گرفتیم مهد کودك دایر کنیم و یک
سال بعد از تمام شدن درسمان، با فعالیت و تلاش ناصر و مریم و سرمایه اي که من از سهم خودم
گذاشتم، در تلاش باز کردن مهد کودك بودیم.
ثریا ماه هاي آخر حاملگی اش را می گذراند و زمزمه هایی از به قول نرگس با نوا شدن مهندس
پارسا بود. آزیتا بالاخره در برابر اصرارهاي مهندس پارسا نرم شده بود و مقدمات نامزدیشان فراهم
می شد که سر و کله یک خواستگار سمج هم براي من پیدا شد و بعد از چند سال زمزمه هاي مادر با
شدتی چند برابر دوباره شروع شد. دیگر بهانه اي در کار نبود. درسم هم تمام شده بود و من دلیلی
قابل قبول براي سر باز زدن از ازدواج نداشتم.
wWw.98iA.Com