پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:57 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۴
خانه کار نمی کرد، با مادر رفتاري سرشار از محبت داشت و رابطه اي دوستانه و بسیار نزدیک با من
و علی برقرار کرده بود. خیلی زود جاي خودش را توي خانه ما باز کرد و امیر هم تمام سعی خودش
را می کرد تا پسري دیگر براي زهرا خانم باشد.
امیر درست انتخاب کرده بود. ثریا همسري شایسته براي او و عروسی شایسته براي ما بود که اگر
خانم جون و پدرم بودند، حتماً به وجودش افتخار می کردند. چیزي که در روابط امیر و ثریا خیلی
براي من جالب بود، این بود که در حالی که علاقه بی اندازه امیر به ثریا از رفتار و نگاهش کاملاً
هویدا بود، هنوز هم مثل گذشته ها وقتی می خواست، صداي ثریا را در بیاورد، صدایش می زد – زن
پسر حاجی! – و نمی دانست هر بار با این حرف، من ناخودآگاه یاد چه خاطره هایی می افتم. فرق
آن ها با من این بود که فهمیده بودند، چرا و چه را می خواهند و به پاي خواسته شان هم آن قدر صبر
و استقامت کردند تا بالاخره صبرشان به ثمر نشست و من بیش تر به عیب خودم در گذشته ها پی
بردم و این که یار دانا و صبوري براي محمد نبودم. به هر حال هنوز بعد از سال ها هر بار که امیر به
شوخی به جواد می گفت – چطوري اوس جواد؟! – بی اختیار یاد محمد می افتادم و فکر می کردم
حالا او هم حتماً فوق لیسانش را گرفته و شده – اوس محمد! - .
وقتی محبت هاي امیر را به ثریا می دیدم، باور نمی کردم که امیر تا این حد بتواند مثل یک مرد
عاشق و شیفته رفتار کند. دید خواهرها نسبت به برادرها طوري است که انگار توقع دارند همیشه و
همه جا رفتارشان برادروار باشد. مثل زري که آن سال ها می گفت – من باورم نمی شه محمد اصلا
به این چیزها فکر کنه! – من هم از شیفتگی که در کلام و رفتار امیر بود، تعجب می کردم. خلاصه
همان طور که ثریا با تمام توان براي خانواده ما یک دختر دیگر شد امیر هم براي جواد و زهرا خانم
wWw.98iA.Com