0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:55 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٣
توافق می کنند که آن دختر، که اسمش را اختر گذاشته بودند، همسر صابر شود. بالاخره سال ها می
گذرد، ولی وقتی اختر خانم تازه دوازده سالش بوده، پدر نرگس عاشق دختر یک سرهنگ که از
تهران به دزفول منتقل شده بوده، می شود و جنگ توي خانواده هاي دو تا برادر شروع می شود. بی
چاره اختر خانم که خودش بچه بوده و چیزي نمی فهمیده ولی عمویش و پدرش سر به مخالفت با آقا
صابر برمی دارند. آقا صابر به هر کاري از خواهش و التماس گرفته تا توي رو ایستادن تن در می
دهد تا پدرش را راضی کند، ولی موفق نمی شود. براي همین قهر می کند و از آن شهر می رود.
شش ماه بعد به این امید که پدرش و عمویش سر عقل آمده باشند برمی گردد، ولی دوباره همان آش
و همان کاسه بوده. آقا صابر که بدون رضایت پدرش و پشتوانه پول و اسم و رسم ثروت او نمی
توانسته رضایت پدر آن دختر را هم جلب کند، درمانده می شود و دوباره به التماس می افتد. اما
پدرش تنها کاري که می کند، مجبورش می کند با اختر ازدواج کند. آقا صابر هم با این امید که بعد
از ازدواج سهم زمینش را از پدرش بگیرد، بالاخره تن به ازدواج می دهد و از قرار خیال داشته بعد از
گرفتن زمین ها و به نام شدن رسمی آن ها، بدون این که واقعا همسر اختر خانم شده باشد، از او جدا
شود. منتها پدربزرگ که به قول خودش از او زرنگ تر بوده، وقتی پی می برد که رابطه زناشویی بین
آن ها برقرار نشده از زیربار این که سهم صابر را بدهد شانه خالی می کند و بالاخره آن قدر صابر را
تحت فشار قرار می دهند که به قول نرگس، انگار پدرش را پاي دار بفرستند، به زور می فرستند توي
حجله و از بخت بد، اختر خانم حامله می شود. نرگس می گفت و اشک می ریخت:
مادر بی چاره ام فقط چهارده سالش بود که من رو حامله شد. آقا بزرگم، بهانه دستش افتاد که بچه
که دنیا اومد، براي مژدگانی زمین ها را به نامش می کنم. مثلا خیال می کرد، داره بابام رو سر عقل
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها