0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:54 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨٠
فصل سی و نهم
همان شب بود که خسته و بی حوصله از سردردي که امانم را بریده بود، روي تختم دراز کشیده بودم
که نرگس به سراغم آمد. مثل همیشه سرحال و شوخ بود. گفت که با آزیتا می خواهند اسمشان را در
کلاس خوشنویسی بنویسند و منتظرند که حال من بهتر شود. از سر بی حوصلگی گفتم: من، فعلا حال
کلاس اومدن ندارم.
نرگس انگار اصلا حرفم را نشنیده باشد، گفت:
راستی دکتر ابهري یک کلاس حافظ شناسی توي دانشگاه ادبیات گذاشته که عمومی است، ما هم می
تونیم بریم.
دوباره با بی اعتنایی گفتم: گفتم که من حالش رو ...
نگذاشت حرفم تمام شود، پرخاش کنان گفت: مهناز، این اداها را از خودت در نیار. این همه راه
نیومدم که ناز جنابعالی رو بکشم یا ازت اجازه بگیرم. اومدم که بهت بگم از این هفته به بعد برنامه
ات چیه، پس خودتو لوس نکن. دهن منو هم باز نکن، لطفا.
در حالی که بلند می شد، گفت: در ضمن جمعه هم کوه یادت نره.
با خونسردي داشت از در بیرون می رفت که با حرص گفتم: من بهت گفتم که نمی آم ...
در را بست رو به من و با عصبانیت گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها