پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:40 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۶۶
به محض این که به بیمارستان رسیدیم، آقال جون را روي برانکار خواباندند و دکتر اورژانس دستش
را کاملا بالا برد و محکم روي قلب آقا جون کوبید، روي قلب مهربان و پر از عطوفت آقا جون. قلبم
تیر کشید و درد گرفت. دستگاه هاي شوك را به سینه وصل کردند و جلوي چشم هاي وحشتزده و
هراسان ما به بدنش شوك دادند. یکبار، دو بار، سه بار فایده نداشت. نه غیر ممکن بود، پدر من، آقا
جون قوي و قدرتمند من دیگر نفس نداشت، مظلوم و معصوم و استوار، همان طور که زندگی کرده
بود، همان طور هم بی صدا، خاموش شده بود. این آقا جون من بود؟! عزیزترین عزیزان من؟! آن که
زندگی ام را مدیونش بودم و همه آرامش و آسایش و رفاهم را؟! زیر آن دستگاه ها و بی نفس؟!
آقا جون سکته کرده بود.
جلوي چشم هایم سیاه شد، تصویرها دور و نزدیک و گنگ. انگار جان ذره ذره از تنم بیرون می
رفت، زانوهایم خم شد. بی هوش شدم.
با آن که ضربه مرگ خانم جون را چشیده بودم، ولی با همه دردناکی قابل مقایسه با درد از دست
دادن آقا جون نبود.
دیگر هیچ چیز به یاد ندارم. صداي فریاد و شیون ها، چشم هاي اشکبار و مظلوم مادرم و صورت هاي
غرق اشک امیر و علی و دیگران، تصویرهایی مبهم بود که از ته چاهی تاریک می دیم. و این بار
دیگر آقا جون را ندیدم. از عزیزترین موجود زندگی ام بی خداحافظی جدا شدم. درد، فوق طاقتم بود.
تازیانه هاي رنجی عظیم وجودم را در خودش پیچاند و غرق کرد. باور نداشتم که یک دنیا مهر و
عاطفه، مظهر هستی و وجود من، امیدم پشتوانه و دلخشوي و مایه سرافرازي و عزتم مثل شمعی بی
wWw.98iA.Com