0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:39 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵٩
سالن به طبقه بالا می رفت و شومینه بزرگی که گوشه سالن روشن بود و قاب هاي نقاشی بزرگ و
بسیار زیبایی که به دیوار بود و شمعدان هاي پایه بلندي که در گوشه و کنار با شمع روشن بود،
حالت اشرافی و در عین حال شاعرانه اي به سالن می داد.
غرق تماشاي اطراف بودم که با سقلمه اي که نرگس به پهلویم زد به خود آمدم.
گفت: اون آقاهه که می گفتم اینه، صبر کن بخونه، اگه دیوونه نشدي معلومه...
ساکت شد.
منتظر پرسیدم: معلومه چی؟!
نرگس با خونسردي گفت: معلومه از اول دیوونه بودي!!
خنده ما را شروع سه تار زدن آقاي مهرابی قطع کرد و من منتظر ماندم که ببینم این همه تعریف به
کجا می رسد. صدا از هیچ کس در نمی آمد و معلوم بود همه با اشتیاق در انتظارند. در این میان انگار
فقط من بودم که همچنان محو تماشاي اطراف بودم که من هم با شروع شدن آواز، میخکوب شدم.
نمی دانم در آن صدا چه بود، چه سوز و شوري بود که این قدر مستقیم بر روح و قلب آدم اثر می
گذاشت. حس غریبی به آدم دست می داد که قابل گفتن نیست، شور عرفانی و روحپرور، حالت
جذبه و اشتیاق، حالت خاصی که قابل بیان نیست. مصرع هاي اول را من، مبهوت تن صدا، اصلا
نشنیدم، تا به این جا رسید:
باز آي و بر چشمم نشین اي داستان نازنین
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها