0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:35 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٧
دو ماه بعد، صیغه طلاق رسما خوانده شد، دیگر باقی مانده امیدهاي من هم به باد رفت و عظمت
مصیبت را باور کردم. چقدر حاج آقا اصرار کرد تا آنچه طبق قانون به من تعلق می گرفت، یعنی
نصف مهرم را بدهد، ولی آقا جون قبول نکرد و گفت:
من روز اول هم گفتم، مهر بچه من خوشبختی اش است.
هر دو پدر اشک به چشم آوردند و یکی شرمنده و دیگري دلشکسته از هم جدا شدند.
سرنوشت من به همین راحتی عوض شد و زندگی ام در مسیري دیگر افتاد و چنین بود که به سه
حقیقت مهم پی بردم:
دانستم دردي را که نشود به دیگران گفت و با دیگران قسمت کرد، چه درد سنگین و غیر قابل
تحملی می شود. خوره اي که این درد نا گفتنی به جان من انداخته بود، بی چاره ام می کرد و من
چاره اي نداشتم.
این را هم فهمیدم که آن هایی که ، مثل من، ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی براي
استحکام زندگیشان می دانند، راهی بس اشتباه را طی می کنند. محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به
چهار میخ کشیده شود، عشق نیست، اجباري است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود.
مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگري نیست، براي محبت حریمی آسمانی قائل
شدن است، نه اجباري براي تحمل.
بعد از آن برایم مسلم شد که، بر خلاف تصور همگان، براي از بین رفتن یک زندگی، یک عشق یا
یک رابطه عمیق، لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد. بهانه هاي پوچ و
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها