پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٣٠
دیگه توي خونه و بین خودشون ، خدا عالمه که چه غلطی کرده؟ خلاصه این که می گن خلایق هر
چه لایق، راست می گن. حالا بگرد یکی لنگه خودت پیدا کن. تازه خانم ناراضی هم بودن!!! فرمودن
پشیمون شدن . بی چاره فکر می کنی کی این وسط ضرر کرد؟! اون که راحت شد، جونش رو
برداشت و رفت، خلاص.
این تویی که بدبخت شدي و نمی فهمی.
یکدفعه مثل این که دوباره جوش بیاورد، پرخاش کنان و با شدتی بیش تر رو به من فریاد زد: بشین
فکر کن ببین به چی می نازي؟ آخه به چی می نازي که من نمی فهمم؟ به فهم و کمالت؟! به
تحصیلات بالایت؟! به علم و معرفتت؟! به فهم و شعور اجتماعیت؟! به آداب دانی ات؟! به چی؟! چرا
لالی؟! بگو دیگه، بگو، به این چشم و ابرویت، که بدبختت کرد و به این پدر و مادري که لوس و
نازپرورده و عزیز دردونه ت کردن، د بگو، حرف بزن! ولی این جاش رو دیگه نخونده بودي که
چشم و ابرو با کله پوك و احمق به درد زیر گل می خوره، نه؟!
فریاد اعتراض آمیز مادر بلند شد و من زار زنان سر روي زانویم گذاشتم. به تلخی گریه می کردم و
در دل به درستی حرف هاي امیر فکر می کردم .
امیر در جواب اعتراض مادر گفت: نترسین، عزیز دردونه تون با این حرف ها نمی میره. فکر می
کنین این کاري که این کرد غیر از خاك به سر خودش ریختن چی بود؟ من محمد رو از خودم بهتر
می شناسم ، جون به لبش رسیده، راه دیگه اي پیش رو ندیده که با این حرف خانم، گذاشت و رفت.
wWw.98iA.Com