0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۶
در اتاق با شدت باز شد. امیر خروشان و غران در حالی که مادر و علی سعی داشتند جلویش را بگیرند
به سمت من می آمد. از کوره در رفته بود.
مثل سیلی پر جوش و خروش به طرفم می آمد. مادر و علی هراسان و وحشت زده و گیج بودند،
برعکس من که مات و خونسرد نگاه می کردم. این تنها باري بود که توي خانه ما صداي فریاد و
بگو و مگو به گوش رسید و براي اولین و آخرین بار، صداي امیر بر سر من بلند شد و شاید اگر مادر
و علی مانع نشده بودند، دستش هم بلند می شد. و تنها باري هم که امیر را آن طور اختیار از کف داده
و بی قرار و از خشم کف بر لب آورده دیدم، همان روز بود. حقیقت این بود که از دست دادن محمد
براي خانواده من و خصوصا امیر به همان اندازه خود من، مصبیت بود و غیر قابل تحمل.
فریاد هایش انگار شیشه ها را می لرزاند، در جواب خواهش ها و پرسش هاي مادر به جاي جواب می
غرید:
آن روز که هی به شما گفتم حواستون به رفتار این باشه، براي همچین وقتی بود. هی من گفتم و شما
نشنیدین. حالا خوب شد؟!
مادر هاج و واج و درمانده مرتب می پرسید:
مگه چی شده؟! چرا درست حرف نمی زنی؟!
امیر دوباره فریاد زنان گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها