0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:32 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢۴
برداشت و برگشت و چند لحظه بعد با یک پوزخند تلخ، انداختش روي میز و بعد بدون این که به من
نگاه کند، گفت:
زیاد وقت ندارم. خلاصه می گم...
فکر کردم نه صدایش آرامش و طنین همیشگی را دارد نه قدم هایش استواري و شتاب قبل را.
صدایش لرزشی خفیف داشت ولی نه از خشم، غمگینی صدایش قلبم را پاره پاره می کرد.
خیلی فکر کردم. البته چند وقت بود که فکر می کردم، ولی ده روز پیش...
ساکت شد. نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه ادامه داد:
ما به درد هم نمی خوریم... و من خوشحالم که هنوز اتفاقی نیفتاده و تو راحت می تونی آزاد بشی و
بري دنبال زندگیت...
نفسم بند آمد. خون توي تنم ایستاد، یخ زدم و دیگر مثل مرده توان هیچ عکس العملی را نداشتم. او
هم چند لحظه مکث کرد. دست هایش را مشت کرد، مثل کسی که درد می کشد، رویش را به سمت
پنچره کرد و بعد خیلی تند و سریع گفت:
من می رم. به احترام مادر و آقا جون به همه می گم تو نخواستی و نظرت عوض شده تو هم همین رو
بگو.
رویش را برگرداند و بدون این که نگاهی به من بکند که انگار روح داشت از بدنم خارج می شد، با
قدم هایی بلند به سمت در رفت. با تمام قدرتی که داشتم صدا نکردم، ضجه زدم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها