0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:38 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١٢
فصل سی و دوم
آن قدر توي آن دو روز محمد از من دوري کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب
آرزو می کردم به خانه برسم و از همه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم
براي آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود. کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد،
بیشتر از مواقعی که نازم را می کشید براي آشتی بی قرار بودم. مسخره بود ولی واقعیت داشت، قبلا
که او براي آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی قرار است، انگار دلم قرص بود، عجله اي
که براي آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم. ولی حالا که هیچ قدمی برنمی
داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازي هم نداشتم. تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این
که چطور توجهش را جلب کنم و سر حرف را باز.
از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از این که در تنهایی، به هر
حال راهی براي نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.
آخرین جایی که براي خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا براي تشکر از آقا رضا، همه را براي ناهار
فردا دعوت کردند. هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند، موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی
کنند و به هر حال همه قبول کردند. از همه بیش تر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی
نزد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها