پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:37 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠۵
نگاهم به چشم هاي عصبانی اش افتاد. دلم می خواست خفه اش کنم.
گفت: چرا، می گن نباید عصبی بشه، همین.
حالا مگه عصبی شده؟ هان، آره مهناز؟ چیزي شده؟ محمد، اگه می دونی حالش خوب نیست، می
خواي برگردیم؟ یا شماها برگردین؟!
نمی دونم، ببین خودش چی می گه؟!
فاطمه خانم وانمود می کرد خیلی تعجب کرده، ولی می دانستم که از رفتارهاي ما تا حالا حتما فهمیده
که بین ما شکر آب است.
گفت: ا، چرا من بپرسم؟ مگه با هم قهرین؟!
محمد جوابی نداد و زمین را نگاه کرد. فاطمه خانم این بار از من پرسید:
آره مهناز؟! قهرین؟! این اوقات تلخ هر دوتون هم براي همینه، نه؟!
من هم مجبور شدم سرم را زیر بیندازم و سکوت کنم، حرفی براي زدن نداشتم.
فاطمه خانم با لحنی دوستانه گفت:
خجالت بکشین. تقصیر ماهاست که گذاشتیم این همه وقت نامزد بمونین، شماها اگه عروسی کرده
بودین، الان یک بچه هم داشتین. معلومه دیگه نامزد بازي زیادي باعث می شه خوشی بزنه زیر دل
آدم. برگردیم تهرون من یکی که نمی رم اصفهان تا شماها را بفرستم خونه تون، اگه نه....
wWw.98iA.Com