0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:37 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠٣
همین کارش بود که ذهن از خشم و حسادت کور شده مرا نابینا تر کرد و لجبازي را مثل هیزمی زیر
آتش قلبم شعله ورتر از قبل. از طرفی جلوي ثریا و فاطمه خانم و بقیه احساس خجالت و سرافکندگی
کردم و حالم بیش از پیش خراب شد.
امیر که فهمیده بود موضوع از چه قرار است، بی حرف و سخن سوار شد و راه افتادیم. دوران این
کلام توي سرم که – فکر می کنی دوست دارم ثریا را بینم – با تلخی آخرین رفتارش جلوي
دیگران، قلبم پاره پاره می کرد. بی اعتنایی اش و در عین حال حس تحقیر جلوي دیگران، تا عمق
وجودم را زخمی کرده بود. به خودم می پیچیدم و درد می کشیدم، دردي نا گفتنی، دردي که تا آن
روز توي عمرم حس نکرده بودم. دو نیروي عظیم توي وجودم سر بر داشته بود و مرا له می کرد.
قلبی عاشق و زخمی که از بی اعتنایی و خشم رنج می برد و حس انتقامجویی که شعله کینه را در
وجودم شعله ور می کرد.
دیگر چیزي از جاده نمی دیدم و معده ام چنان می سوخت که حال تهوع به من دست می داد. وقتی
امیر هم با ملایمت شروع به صحبت و نصیحت کرد و پس حرف هایش هم، غیر مستقیم، حمایت از
محمد بود و محکوم کردن رفتارهاي من، طاقتم بیش تر از قبل طاق شد. احساس بی پناهی و
مظلومیت می کردم و خنجر تیزي که به قلبم نیش می زد، دنیا را به چشمم تیره و تار می کرد.
سرزنش هاي امیر، حالم را از آن که بود خراب تر کرد. به خاطر خرد شدن غرورم جلوي دیگران، به
خاطر دردي که می کشیدم و به خاطر بی اعتنایی اش، دلم می خواست تلافی کنم و نمی دانستم چه
طوري؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها